تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
( 1 ) معروف به فقيه در خراسان مردم را بنهضت دعوت مىكردند . شريك مىگويد : - من در حضور سليمان اعمش نشسته بودم . عمرو بن سعيد برادر سفيان بن سعيد ثورى هم با ما نشسته بود . در اين هنگام عثمان بن عمير معروف به ابو اليقظان قصيه از در درآمد و پهلوى اعمش نشست و گفت : - دوست ميدارم خلوت كنيد . من با شما صحبت كنم . از شما خواهشى دارم . اعمش گفت : - در اينجا جز شريك و عمرو بن سعيد كسى نيست . هر چه حاجت داريد اظهار كنيد : عثمان فقيه گفت : - زيد بن على بن الحسين مرا بسوى تو فرستاده و از تو در نهضتى كه به پيش دارد كمك ميخواهد . تو اين زيد را خوب ميشناسى . سليمان گفت : بله ميشناسمش . چه خوب بفضائلش آشنا هستيم . برويد به او از قول من سلام كنيد . بگوييد اعمش درباره‌ى شما از اين قوم كه با شما بيعت كرده‌اند نگران است من فداى تو شوم من به اين مردم اعتماد ندارم . من اگر فقط سيصد مرد مطمئن در زير پرچم تو ببينم ورق تاريخ را بر مىگردانم .