* ( حُبًّا ) * از روى دوستى شغاف قلب بمعنى پردهء دلست يعنى محبت يوسف پردهء دل او را شكافته و بدرون او در آمده * ( إِنَّا لَنَراها ) * بدرستى كه ما مىبينيم زليخا را * ( فِي ضَلالٍ مُبِينٍ ) * در گمراهى هويدا يعنى دورى از راه صواب و خطاى روشن كه با وجود عزيز شيفتهء درم خريدهء خود شده * ( فَلَمَّا سَمِعَتْ ) * پس چون بشنيد زليخا * ( بِمَكْرِهِنَّ ) * مكر ايشان را تسميهء قول ايشان بمكر باعتبار آنست كه آن را از او اخفا ميكردند هم چنان كه ماكر مكر خود را پنهان كند و يا آنكه غرض ايشان از اين آن بود كه يوسف را ببينند چه يوسف هرگز از خانه بيرون نميآمد و يا آنكه زليخا عشق خود را از ايشان پوشيده و ايشان افشاى آن كردند حاصل كه چون زليخا سخن ايشان را شنيد * ( أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ ) * فرستاد بسوى ايشان و استدعاى آن نمود كه بدعوت وى حاضر شوند آوردهاند كه چهل زن را طلبيد و آن پنج زن كه ملامت او ميكردند در ميان ايشان بودند پس چون به منزل وى در آمدند مراسم اعزاز بجاى آورد * ( وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ ) * و آماده كرده براى ايشان * ( مُتَّكَأً ) * تكيه گاه از بالش لطيف يا مهيا گردانيد طعام پاكيزه يا بساخت مجلس طعام چه در خبر است كه ايشان تكيه زده طعام ميخوردند و گويند متكا طعامى است كه در خوردن احتياج بكارد داشته باشد و در حين بريدن آن منحنى شده تكيه بر چيزى كنند مانند گوشت و اقسام فواكه و بنا بر معنى اخير تسميهء متكا بطعام بر سبيل استعاره باشد * ( وَآتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ ) * و داد هر يكى را از زنان * ( سِكِّيناً ) * كاردى تا گوشت ريزه كرده تناول فرمايند و ترنج را به آن بريده دهن به آن خوش سازند پس نزديك يوسف آمده جامهء ملمع مرصع در او پوشانيد و تاج مكلل بر فرق او نهاد و بآراستگى تمام و زينت لا كلام او را مزين ساخته محلى گردانيد و گويند جامهء سفيد در وى پوشانيد تا زنان نگويند كه حسن يوسف بجهة جامهاى گرانمايه است و مرويست كه زنان را در صفهء خانه بنشاند كه يوسف در اندرون آن خانه بود * ( وَقالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ ) * و گفت بيرون آى بر اين زنان جهت خدمت يا سلام كردن بر ايشان يوسف به جهت آنكه رقبهء او بذل عبوديت و انقياد در بند بود ابا نتوانست نمود بالضروره بيرون آمد بيت
ز خلوتخانه آن گنج نهفته
برون آمد چو گلزار شكفته
* ( فَلَمَّا رَأَيْنَه ) * پس آن هنگام كه زنان او را ديدند * ( أَكْبَرْنَه ) * بزرگ يافتند او را در جمال يعنى حسن او در چشم ايشان گران آمد بيكبار همه شيفته ديدار او گشته از خود فراموش كردند * ( وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ ) *