تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨
آنكه بسر مرتبهء لا فتى رسيد از دولت متابعت مصطفى رسيد
آن پر دلى كه بر سراء را بذو الفقار همچون كليم بود كه با اژدها رسيد
با مهر او ز تفرقها دل خلاص يافت زرگشت كار قلب چه با كيمياء رسيد
و مرويست كه چهار كس از كفار قريش با يكديگر معاهده كردند بر آنكه رسول خدا را بقتل رسانند ابن شهاب و ابن قميه و ابن حميد و ابن عتبة بن وقاص پس در محلى كه اشرار غلبه كردند و ابرار مغلوب شده بگوشهء افتاده بودند و حضرت رسالت ( ص ) با امير المؤمنين ( ع ) و سهل و ابو دجانه در موضعى ايستاده بودند و امير المؤمنين ( ع ) مشغول قتال بود آن سنگدلان سخت دل ميدان آرزو را حسب المراد يافته دست جرأت از آستين وقاحت بر آوردند و سنگها حواله آن معدن جواهر رسالت و جلالت كردند ابن قيمه سنگى چند حوالهء آن حضرت كرد و يكى از آن بر آينهء پيشانى نورانى آن حضرت كه محراب قلوب متوجهان صدق و صفا و طاق ابروى دلجوى آن كعبهء حلم و وقار است آمد و بغايت مجروح گشت چنان كه خون روان گشت و قطرات بر محاسن مبارك وى فرود مىآمد و حضرت آن را برداى اطهر پاك ميساخت و نمى گذاشت كه بر زمين چكد و مىفرمود كه اگر قطرهء خون بر زمين افتد هر آينه عذاب از آسمان بر اهل زمين نازل شود و ابن شهاب سنگى بر بازوى آن حضرت زد و آن را مجروح ساخت و ابن وقاص سنگى بر لب و دندان مبارك آن حضرت زد چنان كه لب لطيفش بشكافت و از اثر آن ضرب دندان رباعيه وى از طرف پائين شكسته شد و يكى از آن گوهرهاى شب چراغ از درج ياقوتى بيرون افتاد و درين محل كه آن حضرت را جراحت رسيده بود ابن قميه شمشير حواله آن حضرت كرد سيد عالم ( ص ) از شمشير او احتراز نموده در مغاكى افتاد و رخسار تابان او از نظر ابرار و اشرار پنهان گشت و روز روشن بر ديدهء دوستان چون شب مظلم تيره و چشم روزگار از مشاهدهء آثار چشم زخم اغيار خيره شد ابن قميه ملعون پنداشت كه خورشيد شرع مبين به عين حاميهء فنا غروب كرد و ماه اوج كمال به مغرب فوت و زوال متوارى شد قوم خود را مژده داد كه كار محمد ( ص ) را ساختم و دل از مهم او پرداختم ابليس از زبان او فرا گرفته آواز برآورد كه الا ان محمدا قد قتل بدانيد كه محمد ( ص ) كشته شد آواز ابليس بمدينه رسيد و بيك لحظه اينخبر دل سوز ميان دشمن و دوست انتشار يافت اهل شرك ازين خبر جانسوز شادمان شده بگرفتن غنيمت مشغول شدند سيد عالم ( ص ) بعد از زمانى از مغاك برآمده بجانب شعب توجه نمود ديد كه برخى از اصحاب به بالاى كوه ملتجى شده‌اند خود را از سر مبارك برداشت و ايشان را آواز داد كه الى انا رسول اللَّه الى اين تفرون عن اللَّه و عن رسوله بجانب من شتابيد و به من ملتجى شويد و متوجه من شويد كه منم رسول خدا از خدا و رسول او فرار ننمائيد و به طرف ديگر متوجه مشويد اهل هزيمت كه او از حضرت رسالت ( ص ) شنيدند يك و دو رو بجانب آن حضرت مىشتافتند تا سى كس بر سر آن حضرت جمع شدند و امير