را بگفت و الاغ را وارد حجرهء معاويه كرد . » ( 1 )
4 - عبد اللَّه ( 2 ) بن حارث بن امية بن عبد شمس به نمايندگى نزد معاويه رفت .
معاويه او را گرامى داشت و چندان به خود نزديك ساخت كه سرش به شانهء او چسبيد . آنگاه به وى گفت : چه از تو باقى مانده است ؟ گفت : به خدا خير و شرم همه برفته و سپرى گشته است .
معاويه به او گفت : خيرى اندك رفته و شرى بسيار مانده است . نظرت با ما چيست ؟
گفت : اگر خوبى كنى ترا نمىستايم و اگر بدى كنى سرزنشت خواهم كرد . گفت :
به خدا اين منصفانه نيست . گفت : چگونه ممكن است با تو به انصاف باشم در حالى كه سر برادرت حنظله را شكافتهام و نه جريمه اش را دادهام و نه كيفرش را بر تن هموار ساختهام ، در شعرى گفتهام :
ابو سفيان ! ترا رئيس و سرور خويش نمىشناسيم
برو رئيس ديگران شو چون تو سرور ما نيستى
و تو گفته اى :
چندان شراب نوشيدم كه بى خود گشتم و
بر كسى كه در كنارم بود تكيه زدم و هيچ دوستى مرا نيستى
و چون بفهمند كه شرابخوارم براى تكيه زدن
مرا جز خاك نرم تكيه گاه و يارى نيست
آنگاه به معاويه پريد و كورمال كورمال او را مىجست تا بزند و معاويه خود را به كنارى مىكشيد و مىخنديد .
اين را ابى عساكر در تاريخش ثبت كرده است . ( 3 ) ابن حجر در « اصابه » مىنويسد : « كوكبى از طريق عبسة بن عمرو روايتى دارد كه مىگويد : عبد اللَّه بن حارث به نمايندگى نزد معاويه رفت . معاويه به او گفت : چه از تو باقى مانده است ؟
هامش
( 1 ) - تاريخ ابن عساكر 7 / 213
( 2 ) - در آغاز اسلام پيرى سالخورده بود و تا دورهء حكومت معاويه بزيست : اصابه 2 / 291 .
( 3 ) . 7 / 346 .