چون رحمت به آنان قائم شد يعنى مرحوم شدند حكم رحمت را به حسب ذوق مىيابند ( چنان كه در پيش گفتهايم ذوق در اصطلاح عارفان ، دارا بودن است نه صرف دانا بودن ) .
پس رحمت به هر كس رسيده است او مرحوم است كه استعداد و عين او آن را قبول كرده است . هر چند كه اسم فاعل ، رحيم و راحم است .
و الحكم لا يتصف بالخلق لأنّه أمر توجبه المعاني لذواتها ، فالأحوال لا موجودة و لا معدومة ، أي لا عين لها في الوجود لأنها نسب ، و لا معدومة في الحكم لأن الذي قام به العلم يسمّى عالما و هو الحال .
و حكم ، متصف به خلق نمىگردد . « 1 » زيرا حكم ، امرى است كه معانى آن را براى ذوات خود واجب مىكنند . بنا بر اين احوال نه موجودند و نه معدوم . يعنى براى آنها در وجود عينى نيست زيرا احوال نسبتهايى هستند و معدوم هم در حكم نيستند . چه آن كسى كه علم به او قائم است او را عالم گويند و اين قيام ، حال است . « 2 »
يعنى قيام علم به شخص حال است و آن شخص عالم ، و حال به اين معنى بنا بر مذهب معتزله است كه واسطهء بين وجود و عدم است .
حال بنا بر مذهب معتزله
طايفه معتزله قائل به حالند و حال را نه موجود مىدانند و نه معدوم كه واسطهء بين وجود و عدم است . حضرات فلاسفه طرا و كلا با آنان مخالفند كه هر چيز يا موجود است يا معدوم و واسطه معنى ندارد و يكى از علل اختيار قول به حال چنان كه در خاطر دارم اين است كه در مسألهء علم وا ماندند و نتوانستند آن را به مبانى عميق و دقيق حكمت متعاليه حل كنند . زيرا مىگويند خداوند عالم را مطابق علم آفريد و علم را زايد بر ذات و الگوى پياده كردن عالم قرار دادند و همچنين بسيارى از صفات الهى را زايد بر ذات
هامش
« 1 » مقصود اين است كه چون حكم - مثلا عنوان قضاوت و سمت ديگر - به كسى داده شد كه آن كس را قاضى و حاكم و ديگر اوصاف مىناميم نمىشود گفت كه اين حكم مخلوق است مثل ديگر مخلوقات چنان كه مىگوييم اين آب مخلوق است و اين خاك مخلوق است و هكذا و اين احكام را نمىشود ناديده گرفت ، زيرا منشأ آثارند . شخص قاضى به سمت قاضى منصوب است ، نافذ الكلمة است و بزرگتر از خودش را در كمالات انسانى مىتواند در نزد خود احضار كند و له يا عليه او حكمى بنمايد . لذا چون اين گونه احكام نه مخلوقند نه معدوم ، معتزلى آنها را احوال مىنامد و حال را نه موجود مىداند و نه معدوم . زيرا حكم چيزى است كه توجيه معانى آن را براى ذواتشان واجب مىكنند . پس احوال نه موجودند و نه معدوم .
« 2 » مقصود از حال نسبت علم است به شخص عالم نه صحبت شخص عالم است و نه صحبت علم . اين نسبت را معتزله نه موجود مىداند نه معدوم بلكه بين معدوم و موجود ( حال ) مىگويد .