رحمانى بود همانا در آن جناب الهى بود . سپس امر پيوسته به تنفيس عموم تا آخر آن چه كه موجود شد نزول مىيابد .
فالكلّ في عين النّفس
كالضوء في ذات الغلس
همه حقايق در عين و ذات نفس مثل روشنايىاند كه در آخر شب ظاهر مىشود .
و العلم بالبرهان في
سلخ النهار لمن نعس
معلومات برهانى مثل رؤياى آدمى است كه در آخر روز از خستگى به خواب رفته است .
فيرى الذي قد قلته
رؤيا تدل على النّفس
اين ناعس ( خوابيده ) خواب مىبيند خوابى كه دلالت بر نفس مىكند .
فيريحه من كلّ غمّ
في تلاوته « عبس »
پس آن علم كه از برهان به دست آمد او را از هر غم و عبوسى كه در حال عدم ادراك و زمان جهلش داشت كه گويا به زبان حال تالى سورهء عبس و تولَّى بود رهايى مىدهد و آسوده اش مىگرداند .
و لقد تجلَّى للذي
قد جاء في طلب القبس
پس حق تعالى تجلى كرد براى كسى كه در طلب قبس آمد . يعنى چنان كه حضرت موسى در راه طلب قبس قدم نهاد كه فرمود : * ( لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْها بِقَبَسٍ ) * به شهادت قبس و سرانجام به فيض تجلى حق نايل شد ، اين عالم از راه برهان در طلب نفس رحمانى موسى وار به چنان تجلى مىرسد .
فرآه نارا و هو نور
ر في الملوك و في العسس
پس او را آتش ديده است و حال اين كه نور است در ملوك و پاسبان .
فإذا فهمت مقالتي
تعلم بأنك مبتئس
اگر حرف مرا فهميده باشى مىدانى كه فقير و تهى دستى .
لو كان يطلب غير ذا
لرآه فيه و ما نكس
اگر غير قبس را طلب مىكرد هر آينه حق متجلى را در آن غير قبس مىديد و حق تعالى از او سر باز نمىزد . چون طالب ، قابل است .
و أمّا هذه الكلمة العيسوية لما قام لها الحقّ في مقام * ( حَتَّى نَعْلَمَ ) * و * ( لِيَعْلَمَ ) * ، استفهمها عمّا نسب إليها ، هل هو حقّ أم لا ، مع علمه الأول بهل وقع ذلك الأمر أم لا فقال له * ( أَ أَنْتَ