ارباب جهالتند .
فهذا علم خاص يأتي من أسفل سافلين ، لان الأرجل هي السّفل من الشخص ، و أسفل منها ما تحتها و ليس إلَّا الطريق . فمن عرف أنّ الحقّ عين الطريق عرف الأمر على ما هو عليه ، فإنّ فيه جلّ و علا يسلك و يسافر إذ لا معلوم إلَّا هو ، و هو عين السّالك و المسافر . فلا عالم إلَّا هو .
اين علم كشف و وجود علم خاصى است كه از اسفل سافلين حاصل مىشود زيرا كه پاها سفل اعضاى شخص است و اسفل از آن چيزى است كه زير آن است و جز راه نيست . پس كسى كه دانست حق عين راه است ، واقعيت را آن گونه كه هست شناخته است . زيرا اين عارف در حق جلّ و علا سلوك و سفر مىكند زيرا جز او معلومى نيست و او عين وجود و سالك و مسافر است پس عالمى نيست مگر او . « 1 »
چنان كه معلومى نيست مگر او زيرا كه سلوك ، از آثار است ( كه ماهياتند ) به افعال و از افعال به اسماء و صفات و از اسماء و صفات به ذات و همهء اينها مراتب حق است . حق در همهء آنها ظاهر است و موجود و معلومى نيست مگر او . پس عارف واقعيت را آن گونه كه هست شناخت ( كه همه ظهور او هستند و حق تعالى در همه ظاهر ) و دانست كه سلوك و سفرش در حق واقع است و دانست كه حق است كه سلوك و سفر مىكند در مراتب وجود خودش نه غيرى . پس عالم و معلوم اوست نه غير كه غيرى نيست . « 2 »
فمن أنت به فاعرف حقيقتك و طريقتك ، فقد بان لك الامر على لسان الترجمان إن فهمت فهو لسان حقّ فلا يفهمه إلَّا من فهمه حقّ .
پس تو كيستى ؟ بشناس حقيقت و طريقت خود را همانا كه امر به لسان ترجمان براى تو روشن شد اگر فهميده باشى و اين لسان ترجمان لسان حق است پس آن را نمىفهمد مگر كسى كه حق وى را تفهيم كرده باشد . « 3 »
هامش
« 1 »« لقد كنت دهرا قبل أن تكشف الغطاء
إخالك انّي ذاكر لك شاكر »روزگارى قبل از كشف حجاب خيال مىكردم كه من ذاكر تو و شاكرم .« فلما أضاء الليل أصبحت شاهدا
بانّك مذكور و ذكر و ذاكر «پس چون شب روشن شد صبح كردم در حالى كه مىبينم مذكور و ذكر و ذاكر تويى .
« 2 » شرح فصوص قيصرى ، صص 249 - 250 .
« 3 » تفهيم حق يعنى قرب فرائض كه شخص مىشود چشم و گوش خدا .