فرضي الله عن عبيده ، فهم مرضيون ، و رضوا عنه فهو مرضي
پس خدا از عبيد خود راضى است و آنان مرضيونند ( هر يك مرضى هستند ) و عبيد از خدا راضىاند . پس خدا مرضى است .
فتقابلت الحضرتان تقابل الأمثال و الأمثال أضداد .
پس دو حضرت ربوبيت و عبوديت با هم تقابل دارند چون تقابل امثال .
زيرا هر دو در وجود الهى و هم در ربوبيت و عبوديت شريكند و در تعيّن و اعتبار اختلاف و تفاوت دارند . « 1 » دو تا مثل ، چون اين برگه كاغذ سفيد و آن برگه كاغذ سفيد چون دو هستند تقابل دارند يعنى مقابل يك ديگرند . خلاصه هيچ اثنينيت بدون تقابل نيست و آن دو قطعه كاغذ در وجود و در قطن بودن و در سفيد بودن شريكند و اختلافشان به اثنينيت است . ولى در بحث ما واقعا اثنينيت نيست زيرا رب و مربوب چون وجود و ماهيت در خارج عين هم هستند . يعنى يك عين است و بس ، و به اعتبار عنوان اثنينيت پيش آمده كه هر يك از آن دو يعنى وجود كه رب است و تعين كه عبد است هم ربّند و هم عبد ، هم راضىاند و هم مرضى . اثنينيت آن دو اثنينيت ضد نيست زيرا دو ضد چون سياهى و سفيدى در موضوع واحد جمع نمىشوند .
لان المثلين لا يجتمعان إذ لا يتميزان و ما ثمة إلَّا متميّز فما ثمة مثل .
و امثال جمع نمىشوند زيرا اگر با هم جمع شوند از هم متمايز نخواهند بود ولى هر آن چه در دار وجود است از اعيان از غير خود متميز است ، پس مثلى در كار نيست .
فما في الوجود مثل ، فما في الوجود ضدّ ، فإن الوجود حقيقة واحدة و الشيء لا يضاد نفسه .
و چون در حقيقت يك وجود واحد است پس نه تمييزى است و نه مثلى و نه ضدى چه وجود حقيقت واحدة است و شيء ضد خود نيست .
فلم يبق إلَّا الحقّ لم يبق كائن
فما ثم موصول و ما ثم بائن
بذا جاء برهان العيان فما أرى
بعيني إلَّا عينه إذ أعاين
پس باقى نماند مگر حق و هيچ چيز جز حق نيست ، نه واصلى است و نه موصولى و در آن مقام نه مباينت است و نه مفارقت . ( يعنى جدايى نيست زيرا كه كل در عين
هامش
« 1 » شخص يا هر موجودى به تعين عبد است و به وجود رب . آن كه رب مطلق است ذات رب الأرباب است كه عبد در آن جا راه ندارد .