1 . فصّ حكمة إلهية في كلمة آدميّة
فأول ما ألقاه المالك على العبد من ذلك فص حكمة إلهية في كلمة آدميّة :
اول چيزى كه مالك بر اين بنده از آن كتاب القا فرمود فص حكمت الهيّه دربارهء كلمهء آدميت است .
گر چه تير از كمان همى گذرد
از كماندار بيند اهل خرد
فصّ نگين انگشتر است كه نام خود را بر آن حك مىكردند و گنجينهها و خزاينشان را به آن مهر مىزدند لذا قلب كلمهء تامه را كه فصّ حلقهء دو قوس نزولى و صعودى است و مجمع نقوش معارف و حقايق كه خلاصه و زبدهء هر چيز در او منتقش است تعبير به فصّ كرده است و چون نگين زينت است آن گاه قلب انسان مزيّن مىشود كه نقوش معارف در آن منتقش شود .
حكمت علم به حقايق أشياء آن چنان كه هستند و عمل به مقتضاى آن است . اينكه تعبير به الهيه كرد براى اين است كه الله جامع جميع صفات كماليه از جلالي و جمالى است و آدم مظهر اين اسم كه كلمه الهيه است مىباشد . همين طور هر كلمه اى به اقتضاى اسمى كه بر آن غالب است مخزن علوم و مظهر اسمائى است . اين مطلب در مباحث بعد به تفصيل بيان مىشود .
اينكه فرمودند : « حكمت ، علم به حقايق أشياء آن چنان كه هستند و عمل به مقتضاى آن مىباشد » ، براى اين است كه در حقيقت آن چه براى انسان نافع است عمل به مقتضاى علم است . عمل است كه در همه جا با اوست بلكه خود اوست اما علمى كه دانستنى است دنيايى است ، اثرش تا اين نشئه است . يكى از وصيتهاى افلاطون به أرسطو همين بود كه تن به عمل در ده تا حكيم شوى . در قصيده اى گفتم :
حكمت قولى همه دنياوى است
و ان عملى توشه عقباستى