و در سخنى ديگر از او : بار خدايا مرا بيامرز كه البته من بزرگوارم و از فرومايگان زائيده نشدهام . گفتندش تو بدانديش و بدبرداشت هستى شتابزده دست به كشتن دخترزادهء برانگيختهء خدا - درود و آفرين خدا بر وى - مىآلائى و آنگاه خدا را به اين گونه مىخوانى ؟ گفت دور شو از من ! كه اگر ما چنان بوديم كه تو و يارانت مىخواهيد به راستى از الاغهاى درهها بدتر بوديم .
و بر اين بنياد بود كه بر بوبكر طائى و همراهانش رفت آن چه رفت ، سليمان پسر ربوه گفت من با ده تن از بزرگان - كه بوبكر پسر احمد پسر سعيد طائى از ايشان بود - در مسجد جامع دمشق گرد آمديم و برترىهاى على پسر ابو طالب - خدا از وى خشنود باد - را برخوانديم ، ناگهان نزديك به صد كس بر سر ما ريختند و كشان كشان با كتك ما را به نزد فرماندار بردند ابوبكر طائى به ايشان گفت : اى سروران ! گوش به سخن ما فرا دهيد ! ما امروز برترىهاى على را برخوانديم و فردا برتريهاى فرمانرواى گروندگان معاويه - خدا از وى خشنود باد - را مىخوانيم و اينك سروده هائى چند آماده دارم ، مىخواهيد بشنويد ؟ گفتند بخوان ، او بى آن كه در مغزش زمينه چينى كند گفت :
« دوستى على ، همه اش با كتك خوردن همراه است
دل از هراس آن مىلرزد
شيوهء من مهرورزى با پيشواى راهنما
- يزيد - است و كيشم دشمنى با خاندان پيامبر
و هر كس جز اين بگويد مردى است
كه نه مغز دارد و نه خرد
مردم چنانند كه هر كه با خواسته هاشان هماهنگ باشد
تندرست مىماند و گرنه داورى دربارهء او با يغماى هستىاش همراه خواهد بود »
گفتند : پس ما را رها كردند
« تمام المتون رسائى زمينهها » از صفدى ص 188
الغدير ( فارسي ) — صفحة 297
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٢٩٧