درود دلباختهء دردمند بر آن عرصهها و سرزمينهائى باد كه از سيه چشمان تهى ماند . به ياد دارم كه آن سرزمينها ، سبز و خرم و الفتگاه سمنبران خوشبوى و شرم آگين بود .
شبهائى به خاطر مىآرم كه وصال را بر كينه و فراق چيره مىساخت و نزديكيها بر دوريها فائق مىآمد .
ماهرويان پرده از رخسار برگرفته ، به ما ديده مىدوختند و گونهها را به دست مىنهفتند . و روزهاى من به سر مستى ديدارشان و شبهايم به خوشدلى از يادشان مىگذشت .
وقوف من به روز « عرفه » در « محسّر عرفات » چه حسرتها برانگيخت و زمانه را بنگر كه با پيمان شكنى و تفرقه اندازيهاى بسيارش با حكومتهاى مسخره و كسانى كه به دنبال آنها ، جوياى روشنى از دل تاريكيها بودند ، چه جنايتها به مردم كرد .
پس از روزه و نماز ، چگونه و از كجا مىتوان خواستار قرب خدا شد ؟
جز از راه مهرورزى به فرزندان و دودمان پيغمبر و كينه توزى به تبار « مروان » و « بنى اميّه » و « هند » و كارهاى « سميّه » و فرزندش « زياد » كه همهء اينها كافران و تبهكاران عالم اسلامند . اينان ، پيمان و فرمان قرآن و آيات محكم آن را به دروغ و شبهه انگيزى گسستند .
و اين آزمايشى بود كه پرده از چهره آنان و دعويهاى ضلال و زشت و ناپسندشان برگرفت .
ميراثى بىقرابت ! و ملكى بدون هدايت ! و حكومتى بىمشورت ! و بدون وجود رهبر ! !
اينها دردهائى است كه مزرع سبز فلك را در چشم ما خونين مىنمايد و طعم آب شيرين به كام تلخ مىشود .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 246
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٢٤٦