غديريه سرايان سدهء سوم
9 - ابو تمام طائى 231
اى آهو ! هر جا كه تلهاى انبوه خاكى و بيابانهاى بىنشان نمايان شد بايست و نكوهش و سرزنش گمراهت نكند .
از بيم پنهان شو و صداى كوه بدامت نيندازد ، چه اين بيهوده سخن آبرويت را مىبرد .
ترا نادانى مىبينم كه در ميان امر و نهى سرگردانى ، هلاك از تو دور باد ، ترا با نهى و امر چكار است ؟
آيا حوادث غم انگيز و دشوار بر اهلش ، مرا از كارى كه به انجام آن شتاب دارم ، باز مىدارد ؟
روزگار چنان سر آزار من دارد كه گوئى با اين آزار ، نذرهاى خود را ادا مىكند .
او را درختانى است ، كه بزرگوارى را در درون آن نهان كرده و بارو برگ سبزى ندارند .
و من با پوشيدن جامهء صبر چنان با زمانه روبرو شدم كه ترسيدم صبر به تنگ آيد .
چه سخت است ! كه شهر و ديار بر مردى كه چون من قبيله و وسيله دارد ، تنگ آيد .
در روز افتادگى ، گوينده اى نيست كه به چون منى كه جوانى و نياز انباز اويند ، بگويد : برخيز ( ايستاده اى دست من افتاده را نميگيرد ) .
اگر چه روزگار برگشته است و براى هيچ تشنه اى آبى و براى هيچ پرسنده اى جوابى ندارد .