زيورآلات و لباس از شهرهاى قم و اطراف آن جمع شده بود را حمل نموده و به قصد تشرّف به محضر سيّد و مولاى خود حضرت امام هادى عليه السّلام خارج شديم . هنگامى كه به منطقهء « دسكرة الملك » « 1 » رسيديم ، مردى سوار بر شتر با ما برخورد كرد . ما در قافلهء بزرگى بوديم . وى آهنگ ما كرد و درحالىكه ما در ميان ساير مردم حركت مىكرديم . وى با شتر خود روبروى ما مىآمد تا اينكه به ما رسيد ، و گفت : اى احمد بن داود و محمّد بن عبد اللّه طلحى ، من پيامى براى شما دارم . ما به سمت او رفته و به او گفتيم : خداوند تو را رحمت كند . پيام از چه كسى است ؟ وى به ما گفت : از سيّد و مولاى شما حضرت ابو الحسن على بن محمّد عليهما السّلام . او به شما مىگويد : من امشب به سمت خداوند متعال خواهم رفت . پس در جاى خود بمانيد تا اينكه فرمان فرزندم ابو محمّد ، حسن عسكرى به شما برسد ، ما از شنيدن اين خبر دلگير شده و اشك در چشمانمان حلقه زد . امّا اين خبر را از ديگران مخفى كرده و اظهار نكرديم ، تا اينكه در دسكرة الملك فرود آمده و خانهاى اجاره كرده و آنچه را كه حمل مىكرديم در آن خانه محفوظ گذاشتيم . امّا ناگهان ديديم كه خبر وفات مولاى ما حضرت امام هادى عليه السّلام در آن روستا شايع شده و همه از آن اطّلاع دارند ، ما در دل گفتيم :
لا إله إلّا اللّه ، آيا پيامآورى كه براى ما خبر وفات آن حضرت را آورده خبر را در ميان مردم پخش كرده است ؟
امّا هنگامى كه روز بالا آمد گروهى از شيعيان را ديدم كه بسيار نگرانتر و ناراحتتر از ما بودند . امّا ما جريان آن پيام را مخفى داشته و براى كسى آن را اظهار نكرديم « 2 » .
هامش
( 1 ) . قريهاى در راه خراسان نزديك به شهرابان كه روستائى بزرگ ، داراى نخل و بستان بوده ، از نواحى خالصهء شرقى بغداد مىباشد ، معجم البلدان / 2 / 455 و 3 / 375 .
( 2 ) . الدمعة الساكبه 8 / 223 .