و خود را خلع كرد و گفت : اين امر ( خلافت ) از آن مأمون است و من در آن حقى ندارم . « 1 »
3 . از « حسين » فرزند امام كاظم عليه السّلام نقل است كه گفت : « عدهاى از جوانان بنى هاشم بوديم كه در حضور ابو الحسن الرضا عليه السّلام گرد آمديم . در همين حال « جعفر بن عمر علوى » با ظاهرى ژوليده و لباسى ژنده از كنار ما گذشت . با ديدن او به يكديگر نگاهى كرده ، به وضعيت او خنديديم . امام رضا عليه السّلام [ كه خندهء ما را ديد ] فرمود : به زودى او را با ثروت فراوان و ياران و پيروان بسيار خواهيد ديد .
[ حسين مىگويد : ] يك ماه از اين ماجرا نگذشته بود كه جعفر بن عمر علوى والى مدينه شد و روزگارش نيكو گرديد » . « 2 »
4 . « محول سجستانى » از ديگر راويانى است كه پيشگويى امام رضا عليه السّلام را نقل كرده است . او مىگويد : « هنگامى كه پيك [ خليفه ] براى فراخواندن امام عليه السّلام به خراسان وارد مدينه شد ، من نيز در مدينه بودم . امام رضا عليه السّلام به مسجد النبى آمد تا با پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و إله وداع كند . او چندين بار با جدش وداع كرد و هربار نزد قبر بازگشته ، صدايش به گريه و زارى بلند مىشد . به او نزديك شده ، سلام كردم و به او شادباش گفتم . حضرت جواب سلام مرا داد و فرمود : مرا [ به حال خود ] رها كن ، زيرا من از مجاورت جدم دور شده ، در غربت از دنيا مىروم و در كنار هارون به خاك سپرده خواهم شد .
راوى مىگويد : من نيز [ راه خراسان در پيش گرفته ] دنبال امام رضا عليه السّلام به راه افتادم تا اينكه به خراسان رسيد . روزگارى در آنجا بود و [ سرانجام جان
هامش
( 1 ) . عيون اخبار الرضا 2 / 207 و بحار الانوار 47 / 247 / حديث 5 .
( 2 ) . الفصول المهمه / 229 و بحار الانوار 49 / 33 و 221 .