تعس هلاكت : انحطاط و لغزش ، حضرت آن را فقط يك بار در ذمّ يارانش به كار برده است : « اضرع الله خدودكم و اتعس جدودكم لا تعرفون الحق كمعرفتكم الباطل و لا تبطلون الباطل كابطالكم الحق » خ 69 ، 99 ، خدا چهره هايتان را ذليل كند ، و هلاك كند تازههاى شما را . . .
تفه كمى و خسيس بودن :
« تفه تفها : قل و خسّ »
على هذا « تافه » شى قليل است ، اين ماده فقط دو بار در « نهج » ديده مىشود چنان كه به حسن مجتبى صلوات الله عليه فرموده : « و اياك و مصادقة الفاجر فانه يبيعك بالتافة » حكمت 38 دورى كن از رفاقت فاجر كه او تو را به چيزى اندك مىفروشد . و نيز به مالك مىنويسد : تو در تضييع شىء كم به علت محكم كردن شىء زياد معذور نيستى « فانك لا تعذر بتضييعك التافة لاحكامك الكثير المهم » نامهء 53 ، 439
تقن اتقان : محكم كردن
« اتقن الامر : احكمه »
از اين ماده چهار مورد در كلام آنحضرت آمده است در رابطه با حق تعالى فرموده است : « و لكنه سبحانه دبّرها بلطفه و امسكها بامره و اتقنها بقدرته » خ 186 ، 276 ضمير « هاء » راجع به دنياست و نيز خ 185 ، 270 « و اتقن تركيبه » ، « متقن » اسم مفعول است به معنى محكم شده در رابطه با خلقت فرموده : « و لا ولجت عليه شبهة فيما قضى و قدّر ، بل قضاء و متقن و علم محكم و امر مبرم » خ 65 ، 96 و نيز در خ 182
تلع از جملهء معانى آن بلند و طويل شدن است
« تلع عنقه : طالت »
اين كلمه فقط يك بار در « نهج » ديده مىشود ، پس از جنگ بصره چون نعش طلحه و عبد الرحمن بن عتاب را ديد فرمود : « لقد اصبح ابو محمد بهذا المكان غريبا . . . ادركت و ترى من بنى عبد مناف . . . لقد اتلعوا اعناقهم الى امر لم يكونوا اهله فوقصوا دونه » خ 219 ، 337 ، يعنى طلحه در اين مكان غريب شد . . . انتقام خويش را از نبى عبد مناف گرفتم آنها گردنهاى خويش را براى خلافت كه اهلش نبودند بلند كردند و در كنار آن گردنهايشان شكسته شد .
تلف از بين رفتن :
« تلف تلفا : هلك »
و آن دو بار در « نهج » ديده مىشود ، خطاب به دنيا فرموده : « . . . و ملوك اسلمتهم الى التلف و اوردتهم موارد البلاء » نامهء