خداحافظى رسيد من با احمد بن اسحاق و جماعتى از شيوخ شهرمان نزد آن حضرت شرفياب شديم ، و احمد بن اسحاق در برابر امام عليه السّلام ايستاده و گفت :
اى زادهء رسول خدا ، وقت رحيل و كوچ رسيده ، و محنت شدّت يافته ، و ما همگى از خداوند مىخواهيم تا بر جدّ بزرگوارت محمّد و بر پدرت علىّ و بر مادرت فاطمهء زهرا ؛ سرور زنان و بر دو آقاى بهشتى ؛ عمو و پدرت ، و بر تمام امامان پاك پس از آن دو ؛ پدرانت و بر شخص شما و بر فرزندت صلوات فرستد ، و اميدواريم كه خداوند شما را برترى بخشد و دشمنانتان را سركوب كند و اين ملاقات را آخرين ديدار ما قرار ندهد .
گويد : وقتى او اين كلمات را بر زبان راند مولايمان گريست بحدّى كه سرشك از ديدگانش جارى شد ، سپس فرمود :
اى پسر اسحاق ، در دعا خود را به تكلَّف مينداز ، زيرا تو در همين سفر به ملاقات خدا خواهى رفت ! با شنيدن اين مطلب احمد بيهوش نقش بر زمين شد ، و چون حالش جا آمد گفت :
تو را به خدا و به حرمت جدّت كه خرقه اى به من عطا فرماييد تا آن را كفن خود سازم ،
الاحتجاج ( فارسي ) — صفحة 578
مساهمون: أحمد بن علي الطبرسي
ص٥٧٨