پس همگى گفتند : ما در اين راه نهايت تلاش و كوشش خود را به كار خواهيم بست ، پس ديرى نپاييد كه يكى از بندگان سلطان در سپاهى كه توسّط خود او ترتيب داده بود با مردى كه در بين آنان قرار داشته و اموالى كه پيشكش كرده بود بر آنان ظاهر و نمايان شد ، آنان نظر انداختند - و فقط چشم به راه سلطان بودند - ( چون او را نديدند ) آن همه امكانات در دست آن بنده كه سرورش به دو داده بود زياد پنداشتند و اينكه منعم كس ديگرى است و او تنها بنده اى از بندگان اوست را از خاطر خود دور داشته و در مقابل آن بنده همان احترامى كه به سلطان مىنهند گذارده و به نام ؛ او را خواندند ، و ديگر منكر اين شدند كه بالاتر از او سلطانى باشد يا اينكه او را مالك و صاحبى است .
با ديدن اين رفتار آن بنده اى كه مشمول نعمت سلطان واقع شده بود و باقى سپاه ؛ با زجر و نهى از اين رفتار بديشان روى آورده و از تمام آن القاب اظهار برائت و بيزارى نمودند ، و به ايشان خبر دادند كه سلطان همان است كه اين همه نعمت را بر آن بنده عطا فرموده و مخصوص اين مقام گردانده و اين عقيده اى كه بدان قائل شدهايد موجب غضب و عذاب سلطان شده و تمام آرزوهايتان در بارهء او به باد فنا خواهد رفت ، ولى آن مردم شروع به تكذيب اينان نموده و همان حرف سابق خود را براى آنان تكرار كردند .
الاحتجاج ( فارسي ) — صفحة 491
مساهمون: أحمد بن علي الطبرسي
ص٤٩١