تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ولايات دارالمرز ايران ( گيلان ) ( فارسى ) — صفحة 27

مساهمون:

ص٢٧
سلطان احمد خان والى لاهيجان كه به فرمان پادشاه ايران به دربار احضار شده بود مذهب شيعه را قبول كرد و در بازگشت تصميم گرفت كه رعاياى خود را وادارد تا از طريقهء زيديه دست بردارند . اين قطعه روى مهر او حك شده است :
تا شد سعادت ابدى راهبر مرا * شد رهنمون به مذهب اثنى عشر مرا
تغيير مذهب بيه پس از تسنن به شيعهء اثنى عشرى بعد از الحاق گيلان
هامش
بود كه درباره وى آورده‌اند كه در همهء زندگانى خويش از خوراك كسى نچشيد و از كسى چيزى نپذيرفت و طاقه‌هاى عجمى مىدوخت و از بهاى آن روزى مىخورد . از دانشها و نظم و نثر به خوبى برخوردار بود و از وى سخنانى حفظ شد كه به سبب آن مجلسها در گيلان و جز آن در پيشگاه علما و فقها براى وى برپا شد تا آنكه در مجلسى در سمرقند فرمان به ريختن خون او داده شد پس وى را در النجهء تبريز كشتند ( 804 هجرى قمرى ) . به سبب مباح دانستن محرمات و ترك واجبات فساد ايشان فزونى گرفت و مايه قتل عام آنان شد . فضل آيات قرآن را با بيان معانى تازه تفسير مىكرد و اساس تفسيرهاى او بر اصالت حروف بود و مىگفت هر كس مىخواهد به معانى واقعى كتابهاى آسمانى پى برده و رموز گفتار پيغمبران پيشين را به حقيقت دريابد بايد با معانى و خواص و راز حروف آشنا گردد . خود نيز معانى تازه و شگفت انگيزى براى آيات قرآن و گفته‌هاى پيغمبر اسلام بيان مىكرد به همين سبب او را فضل حروفى و پيروانش را حروفيه مىخوانند . پيروان فضل او را خدا مىدانستند و آثار او مانند جاودان نامه ، محبت نامه و عرش نامه را الهى مىشمردند . محمود مردى پرهيزگار و دانشمند بود ولى به سبب نافرمانى از طرف فضل رانده شد و اين امر باعث گرديد تا به نام محمود مطرود و يا مردود شناخته شود . محمود ظهور و خلقت هر چيز را از خاك مىدانست و آن را نقطه مىخواند و مانند فضل خود را مهدى موعود مىدانست و عقيده داشت كه اسلام بر افتاده و زمان سلطه عرب پايان گرفته است . آنها به خدا و بهشت و دوزخ اعتقادى نداشتند و به نظر آنان