المتكثرة والأعضاء المتغيرة مركبة مجموعة فقد عرف أن له خالقا
لا يتكثر ذاته وصانعا لا يتغير صفاته .
معنى اين كلمه به پارسى : هر كه در نفس خويش نگرد أو ببديههء عقل بداند
كه پيش از اين هست نبوده است واكنون هست شده است واز اينجا بداند كه
أو را هست كنندهء وپديد آرندهء است ، پس از دانستن نفس خويش به دانستن پروردگار
خويش رسد ، شعر :
بر وجود خداى عز وجل * هست نفس تو حجت قاطع
چون بدانى تو نفس رادانى * كوست مصنوع وايزدش صانع
كلمهء هفتم - المرء مخبوء تحت لسانه .
مرد پنها نست در زير زبان خويش .
معنى اين كلمه بتازى : المرء ما لم يتكلم لم يعرف مقدار عقله ومثابة
فضله ، فإذا تكلم رفع الحجاب وعرف الخطاء والصواب .
معنى اين كلمه به پارسى : تا مرد سخن نگويد مردمان ندانند كه أو عالمست
يا جاهل ، إبله است يا عاقل ، چون سخن گفت مقدار عقل ومثابت فضل أو دانسته
شود ، شعر : مرد پنهان بود به زير زبان * چون بگويد سخن بدانندش
خوب گويد ، لبي گويندش * زشت گويد ، سفيه خوانندش
كلمهء هشتم - من عذب لسانه كثر اخوانه .
هر كه خوش باشد زبان أو ، بسيار باشد برادران أو .
معنى اين كلمه بتازى : المرء يصطاد قلوب الناس به كلمه الطيب
وكرمه الصيب .
مطلوب كل طالب — صفحة 6
مساهمون: رشيد الوطواط
ص٦