كنت الشّبيبة ابهى ما دجت [ 1 ] درجت * و كنت كالورد اذكى ما اتى ذهبا
استودع اللّه عينا تنتحى دفعا * حتّى تؤوب و قلبى [ 2 ] يرتمى لهبا
و ظاعنا اخذت منه النّوى وطرا * من قبل يقضى الهوى من حكمه اربا
غضىّ عليك قناع الصّبر إنّ لنا * إليك اوبة مشتاق و منقلبا
ابى المقام بدار الذّلّ لى كرم * و همّة تصل التّخويد و الخببا
و عزمة لا يزال الدّهر ضاربة * دون الامير وفوق المشترى طنبا
يا سيّد الامراء افخر فما ملك * الّا تمنّاك مولى و اشتهاك ابا « 1 »
هامش
[ 1 ] - اس : نادجت . مب : فادجت
[ 2 ] - شع ، صو : و قلبا
( 1 ) كنت . . . تو به سان بهترين موقع دوران جوانى بودى كه گذشت ، دورانى كه موهاى سر در آن سياه درخشان و زيباست ، و مانند گل سرخى كه چون بوى خوش يافت از ميان رفت - به خدا مىسپارم چشمى را كه قصد مىكند كه چون باران اشك بريزد تا آن كه بر گردى ( مخاطب خود شاعر است ) و نيز به خدا مىسپارم دلى را كه از شدت اشتعال پاره پاره شده ، شعلههاى آن به همه جا پرتاب مىشود - سفر كنندهاى ( مراد خود شاعر است ) كه فراق و دورى حاجت خود را از او گرفت ( به روى مسلط شد ) پيش از آن كه عشق و وصال به حاجت خود برسد ( مقصود اين است كه سفرهاى دور و دراز مانع شد از اين كه شاعر به حاجت خود يعنى وصال معشوقه برسد - ( به معشوقه گفتم : ) نقاب صبر را به رخ خود بركش ( شكيبا باش ) زيرا ما به سوى تو با آرزومندى و اشتياق باز مىگرديم - بزرگى و همت من كه به تخويد ( شتابان رفتن شتر ) و خبب ( چهار نعل رفتن ) خو گرفته است ابا كرد از اين كه در خانهء ذلت اقامت كند ( من به رنجهاى سفر و دويدن شتر مىسازم و در خانهء مذلت نمىنشينم ) - و همچنين عزمى دارم كه همواره در روزگار بالاتر از مشترى ولى پايينتر از امير ( ممدوح شاعر ) خيمه مىزند - اى سرور اميران ، بناز ، زيرا پادشاهى نيست مگر اين كه آرزوى مولى بودن و پدر بودن ترا بر خود ، دارد .