مصطفى چونكه ديد جست از جا * پيش رفت و گرفت دستش را
برد پهلوى خويش بنشاندش * زان ملاقات گشت بىحد خوش
گفت از آن پس به مفتيان اين را * كه از امروز اين شه دين را
جمله سلطان عالمان گوئيد * در ركابش به حان و دل پوئيد
بامدادان باتفاق همه * از سر صدق بىنفاق همه
بر درش آمدند تا گويند * سر آن خواب را از او جويند
پيش از آنكه كنند عرض او گفت * خوابشان را و سر نكرد نهفت
دادشان از مقام و حال و نشان * همه را كرد او تمام بيان . . . " « 1 »
از ابيات فوق برمىآيد كه پايهء اين كرامت در زمان خود سلطان ولد نهاده شده است ولى سپهسالار و افلاكى بعدا روايت را مفصلتر ساخته و تعداد بينندگان رويا را به صدها تن رساندهاند . بهاء الدين محمد ، خود دربارهء اين كرامت و مشاجراتى كه بخاطر امضاى سلطان العلماء زير فتاوى بر پا مىشد ، چنين مىگويد :
" قاضى محو مىكرد سلطان العلمايى مرا . . . تو چگونه محو كنى سلطان العلمايى مرا كه عزيزى از عزيزان و گزيدگان حق در خواب ديد كه پيرى نورانى از خاصان حق بر بالاى بلنديى ايستاده بود و مرا مىگفت كه اى سلطان العلماء بيرون آى زود تا از ( تو ) همه عالم پرنور شود و از تاريكى غفلت بازرهد ، خواجهاى بود مروزى ، خدمت بزرگان بسيار كرده بود . مرا گفت كه من هم ديدم كه بندگان خداى - عز و جلّ - در حق تو گواهى مىدادند كه سلطان العلماء براى تو رسول فرموده است و حكم اوست كه ترا چنين گويند در اين جهان و در آن جهان ، كسى چگونه تواند آن را محو كردن . باز گفت كه قومى را ديدم به آواز بلند مىگفتند كه رحمت بر دوستان سلطان العلماء باد ، مرا از اين سخن معلوم مىشد كه لعنت بر دشمندارانش باد . . . " « 2 » .
معلوم مىشود كه بهاء الدين ولد ، اين لقب را به استناد رؤيايى از پيرى نورانى و دو رويا از خواجهء مروزى - كه دربارهاش اطلاعى بدست نداريم - به كار برده است و به اعتماد گفتار و رؤياى اين دو شخص لقب مزبور را زير فتاواى خود
هامش
( 1 ) ابتدانامه ، ص 188
( 2 ) معارف ، ج 1 ، ص 189 - 188