اين چاپ سوم است . اى انسان بزرگ ، مگر تو در شمار مىگنجى ؟
اى عظيمترين توان ، مگر تو حدى دارى ؟ مگر تو در جايى مستقرى ؟ اى اميد انسانيت :
مولانا .
آستان نقرهفامت ، معراج عالم حقيقت ، حرم وصل ، محضر تو ، آرامگاهت كعبهء عشاق ، زادگاهت ، قلب انسانيت ، عشق تو قلب را بگدازد و به دل بدل كند و آينهء تو سازد ، اسم تو از دهان درآيد ، جان شود ، جانان گردد : مولانا .
كيم من ؟ سوگند به سيماى ملكوتى تو ، به نام زيباى تو ، به سخن دلنشين تو . . . تا از تو سخن مىرود ، خود را در تو مىيابم ، جدا از تو نيستم ، تويى ، از تو ، ترا ياد مىكنم : مولانا .
تو در شمار نگنجى ، اما شش وقف شمس است . واصلان حق ، اينچنين جسته و يافتهاند . عارفى به تو رسيده و به تو بدل شده ، از درون تو سخن گفته ، عارفى كه به چشم تو ديده است . اينان مگر شش جهت عالم هستى را انديشه كردهاند ؟ چه كردهاند ؟ در نوشتهام ، شش بار نام دلنشين تو را بر قلم آوردم ، تا نفس دارم ، اگر نام تو بر زبان آورم ، سير نخواهم شد . از تو نمىتوان سير شد . اى زيبا ، زيباى يگانه ، اى يگانه .
سر به آستانت نهادم ، هستى خود را در نام تو پيچيدم و " خاموش " شدم .
تو سخن آغاز كن ، اى عزيز ، اى عزيزترين عزيزان ، اى جان .
عبد الباقى گولپينارلى
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى ) — صفحة 21
مساهمون: عبد الباقى گولپينارلى
ص٢١