تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى ) — صفحة 293

مساهمون:

ص٢٩٣
" سخن همين است كه آنچ باطن من است ظاهر شدى ، باطن من يكرنگى است ، عالم يكرنگ شدى ، شمشير نماندى و قهر نماندى و اين سنت إله نيست كه اين عالم چنين باشد . . . . . . . " « 1 » اين سخنان ، شبيه گفته‌هاى مولاناست . چنان كه مشهود است ، شمس اين يگانگى و يكرنگى را در اين جهان متحقق نمىداند به قرينهء گفته‌هاى شمس ، ناگزير مولانا نيز از آخرت سخن مىگويد . و الا در شعر زير او كه از مرگ و عوالم پس از آن سخن گفته است ، بحثى از آخرت در بين نيست . آنچه از انسان مىماند شر و خير است . آنكه بدى مىكند ، با زشتيهاى خود كوچ خواهد كرد و آنكه خوبى كند ، با نيكيهاى خود در خاطرها خواهد ماند :
" رفتيم ، بقيه را بقا باد * لا بد برود هر آنك او زاد
پنگان فلك نديد هرگز * طشتى كه ز بام در نيفتاد
چندين مدويد كندر اين خاك * شاگرد همان شدست كاستاد
اى خوب مناز ، كندر آن گور * بس شيرينست لا ، چو فرهاد
آخر چه وفا كند بنايى * كاستون ويست پارهء باد ؟ !
گر بد بوديم بد ببرديم * ور نيك بديم يادتان باد
گر اوحد دهر خويش باشى * امروز روان شوى چو آحاد
تنها ماندن اگر نخواهى * از طاعت و خير ساز اولاد
آن رشتهء نور غيب باقى است * كآنست لباب روح اوتاد
آن جوهر عشق كان خلاصه ست * آن باقى ماند تا به آباد
اين ريگ روان چوبى قرار است * شكل دگر افكنند بنياد
چون كشتى نوحم اندرين خشك * كان طوفانست ختم ميعاد
زين خانهء نوح كشتيى بود * كز غيب بديد موج مرصاد
خفتيم ميانهء خموشان * كز حد برديم بانگ و فرياد " « 2 »
انسان وقتى چنين غزلى را مىخواند ، چه بگويد ؟ او مىگويد :
" روح يكى دان و تن گشته عدد صد هزار * همچو كه بادامها در صفت روغنى
هامش
( 1 ) مقالات ، نسخهء خطى ، ص 11 ، س 4 - 1 . ( 2 ) كليات شمس ، ج 2 ، ص 87 .