تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى ) — صفحة 182

مساهمون:

ص١٨٢
گفته باهم كز آن يكى رستيم * چون نگه مىكنيم در شستيم
اينكه آمد ز اولين بتر است * اولين نور بود ، اين شرر است
داشت او هم بيان و هم تقرير * فضل و علم و عبارت و تحرير . . .
كاش كان اولينه بودى باز * شيخ ما را رفيق و هم دمساز
نبد از قونيه بد از تبريز « 1 » * بود جان‌پرور و نبد خونريز
همه اين مرد را همىدانيم * همه همشهرييم و هم خوانيم . . .
نى و را خط و علم و نى گفتار * بر ما خود نداشت اين مقدار
عامى و محض و سادهء نادان * پيش او نيك و بد بده يكسان
دائما در دكان بدى زركوب * همه همسايگان از او در كوب
نتواند درست فاتحه خواند * گر كند زو كسى سؤالى ماند " « 2 »
مىگفتند : مولانا با چنين فضل و بزرگى چرا بايد صيد چون اويى گردد مولانا خود در " فيه ما فيه " مخالفت يكى از مريدان به نام ابن چاووش را با صلاح الدين بتفصيل بيان كرده است « 3 » سلطان ولد ، ماجراى مخالفت را چنين شرح مىدهد :
" چون شود اينكه ما و را اكنون * شيخ خوانيم يا ز شيخ افزون
بر چنين عار نار بگزينيم * تا كه جان در تن است ننشينيم . . .
جمله را راى اين‌چنين افتاد * كه چو ز اسب مراد زين افتاد
سر ببازيم و زنده‌اش نهليم * چون از آن جان فكار و خسته دليم
همه گشتند جمع در جايى * كه جز اين نيستمان گزين رايى
كه و را از ميانه برگيريم * عشق آن شاه را ز سر گيريم
همه سوگندها بخورده كزين * هركه گردد بود يقين بيدين
هامش
( 1 ) در آن روزگار به كسانى كه از شرق به آناطولى مىآمدند ، رغبت نشان مىدادند . اين عادت تا دورهء امپراطوران عثمانى نيز بر جاى بوده است ( ر ك . تذكره الشعراء ، لطيفى ، طبع استانبول مطبعهء اقدام ، 1314 ، ص 290 - 289 ) ( 2 ) ابتدانامه ، ص 71 ( 3 ) فيه ما فيه ، ص 95