" هوسى است در سر من كه سر بشر ندارم * من از اين هوس چنانم كه ز خود خبر ندارم
دو هزار ملك بخشد شه عشق هر زمانى * من از او بجز جمالش طمعى دگر ندارم
كمر و كلاه عشقش به دو كون مر مرا بس * چه شد ار كله بيفتد چه غم ار كمر ندارم
سحرى ببرد عشقش دل خسته را به جايى * كه ز روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارم
سفرى فتاد جان را به ولايت معانى * كه سپهر و ماه گويد كه چنين سفر ندارم
ز فراق جان من گر زد و ديده درفشاند * تو گمان مبر كه از وى دل پرگهر ندارم
چه شكرفروش دارم كه به من شكر فروشد * كه نگفت عذر روزى كه برو شكر ندارم
بنمود مىنشانى ز جمال او و ليكن * دو جهان بهم برآيد سر شور و شر ندارم
تبريز عهد كردم كه چو شمس دين بيايد * بنهم به شكر اين سر كه به غير سر ندارم " « 1 »
سلطان ولد مىگويد كه مولانا پس از رفتن شمس ، با افرادى كه موجب رنجش و رفتن شمس شده بودند ، به كلى بريد . چنان كه به روى آنان نيز نگاه نكرد . آنان از كرده نادم شدند و توبه كردند و مولانا هم از خطاى آنان گذشت « 2 » . سلطان ولد در آغاز مبحث مىنويسد كه شمس از قونيه يكسره به شام رفت ولى از نوشتهء سپهسالار برمىآيد كه معلوم نبوده است كه شمس ابتدا راهى كدام ديار شد . نامهاى كه مدتى بعد از شام به مولانا فرستاد ، معلوم شد كه به شام رفته است « 3 » . در مناقب العارفين چهار نامهء منظوم كه مولانا براى شمس فرستاده ، نقل شده است « 4 » . به نظر سپهسالار يكى از نامهها براى دعوت شمس به قونيه ، به وسيلهء سلطان ولد ارسال شده است « 5 » . هر چهار نامه در ديوان كبير هست . ذيلا نامهاى را كه سلطان ولد حامل آن بوده است ، مىآوريم :
" به خدايى كه در ازل بودست * حى و دانا و قادر و قيوم
نور او شمعهاى عشق افروخت * تا بشد صد هزار سر معلوم
هامش
( 1 ) كليات شمس ، ج 3 ، ص 302
( 2 ) ابتدانامه ، ص 47 - 45
( 3 ) رسالهء سپهسالار ، ص 129 ( در متن مصحح سعيد نفيسى مطلب مطابق با ابتدانامه است ) .
( 4 ) مناقب العارفين ، ج 2 ، ص 703 - 701
( 5 ) رسالهء سپهسالار ، ص 131 - 130