محضرش عرضه داشتم : به او گفت ، اى بنده خدا حجّ تو باطل است ، سپس اضافه كرد كه اين چيزى كه تو آن را استلام مىكنى سنگ است نه ضررى داشته و نه نفعى . حضرت امام صادق عليه السّلام فرمودند : دروغ گفت ، دروغ گفت ، دروغ گفت ، روز قيامت حجر الاسود زبانى تيز و گويا داشته با آن براى كسانى كه او را استلام كردهاند و بدين وسيله به عهد خود وفاء نمودهاند شهادت به وفادارى ايشان مىدهد .
سپس حضرت فرمودند : وقتى حق تعالى آسمانها و زمين را آفريد ، دو دريا ايجاد نمود ، يكى شيرين و ديگرى تلخ ، تربت آدم عليه السّلام را از درياى شيرين آفريد سپس از درياى تلخ بر آن پاشيد ، بعد آدم را از آن آفريد آنگاه آن را همچون پوست ماليد سپس رهايش نمود و وقتى خواست در آن روح بدمد او را به صورت شبح و تمثالى ايستاند بعد يك مشت از كتف راستش برداشت بلافاصله اجزاء ريزى همچون مورچه از آن خارج شدند .
پس فرمود : اينها اهل بهشت هستند و يك مشت هم از كتف چپش برداشت و فرمود : اينها اهل جهنّم هستند ، بعد حق تعالى اصحاب يمين و ذرّاتى كه از كتف راست بيرون آمده بودند و اصحاب يسار يعنى ذرّاتى كه از كتف چپ خارج گشتند را به سخن در آورد ، اصحاب يسار عرضه داشتند : پروردگارا ، چرا آتش را براى ما آفريدى ، و حق را براى ما روشن نكردى به سوى ما رسولى مبعوث نداشتى ؟
خداوند عزّ و جلّ به آنها مىفرمايد :
به خاطر آنكه مىدانم شما به طرف جهنم مىرويد اگر چه بعد از بعث رسل و تبيين و روشن نمودن واقع باشد و من شما را به زودى مىآزمايم ، پس حق تعالى به آتش امر فرمود گرم شود ، آتش گرم شد و افروخته گرديد ، سپس به آنها فرمود جميعا داخل آتش شويد من آن را براى شما سرد و سالم مىگردانم .
آنها عرضه داشتند : پروردگارا ، ما از تو پرسيديم چرا براى ما آتش آفريدى و مقصودمان از اين سؤال فرار و گريز از آن بود حال ما را امر مىكنى كه در آن داخل شويم ، اگر به اصحاب يمين نيز اين فرمان را بدهى داخل آن نمىشوند ، حقّ عزّ و جل به آتش امر فرمود گرم شود و افروخته گردد ، پس از آن به اصحاب يمين فرمان داد كه در آتش گداخته داخل شوند و آتش برايشان سرد و سالم مىگردد ، بعد به تمام آنها فرمود : آيا من پروردگار شما نيستم ؟
اصحاب يمين از روى ميل گفتند : چرا و اصحاب يسار از روى كراهت جواب دادند و چرا گفتند پس بارى تعالى از جملگى آنها پيمان گرفت و ايشان را بر خودشان شاهد قرار داد .
علل الشرايع ( فارسي ) — صفحة 369
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣٦٩