چشم مىخورد ، ابراهيم عليه السّلام او را بر سر سفره نشاند . امام عليه السّلام فرمودند : آن پيرمرد نابينا دست دراز نمود و لقمه اى برداشت و به طرف دهانش برد ولى ضعف مفرط دست او را به راست و چپ مىبرد سپس دست به طرف پيشانى رفت در اين وقت آن عصاكش دست وى را گرفت و به طرف دهانش برد ، پس از آن پيرمرد اعمى لقمه اى ديگر برداشت و آن را به چشم خود زد .
امام عليه السّلام فرمودند :
ابراهيم عليه السّلام به نابينا و حركاتى كه مىكرد مىنگريست و از آن تعجّب مىكرد لذا از آن شخص عصاكش پرسيد و جهت آن را خواستار شد ، عصا كش گفت : آنچه از اين پيرمرد نابينا مىبينى منشأ آن ضعف و ناتوانى است .
ابراهيم عليه السّلام حديث نفس كرد و پيش خود گفت : يعنى من نيز وقتى به سن كهولت رسيدم مثل اين شخص مىگردم ؟
سپس بعد از آنچه از آن پيرمرد ديده بود خدا را مورد خطاب قرار داد و عرضه داشت : بار خدايا مرا در همان اجلى كه برايم مقدّر كرده بودى از دنيا ببر ، پروردگارا بعد از آنچه ديدم ديگر خود را به دراز شدن عمر نيازمند نمىبينم .
باب سى و هفتم سرّ ناميدن ذو القرنين به ذو القرنين
حديث ( 1 )
پدرم رحمة الله عليه فرموده : محمّد بن يحيى عطَّار ، از حسين بن حسن بن ابان ، از محمّد بن اورمه ، از قاسم بن عروه « 1 » ، از بريد عجلى « 2 » ، از اصبغ بن نباته ، وى مىگويد :
در حالى كه امير المؤمنين عليه السّلام بر منبر بودند ابن كوّاء در مقابل آن حضرت ايستاد و عرض كرد : يا امير المؤمنين از ذو القرنين به من خبر ده آيا پيغمبر بود يا سلطان ؟
و نيز به من خبر ده كه فرق او از طلا بود يا از نقره ؟
حضرت به او فرمودند : ذو القرنين نه پيامبر بود و نه سلطان و دو فرقش نه از طلا
هامش
« 1 » - قاسم بن عروه ، ابو محمّد مولى ابى ايّوب الخوزى ، مرحوم ممقانى مىفرمايد : على الاقوى وى حسن محسوب مىشود .
« 2 » - بريد بن معاوية بن العجلى ، وى از امام باقر و امام صادق عليهما السّلام نقل مىكند ، مرحوم علَّامه در خلاصه فرموده :
بريد وجه من وجوه اصحابنا ، فقيه و ثقه مىباشد .