مرحوم مصنّف مىفرمايد : از محمّد بن عبد الله بن محمّد بن طيفور پرسيدم :
چطور خداوند از جناب ابراهيم عليه السّلام پرسيد : آيا به من ايمان ندارى ؟ با اين كه حقّ تبارك و تعالى از سرّ و حال آن حضرت مطَّلع بود لذا اين سؤال را با وجود علم چگونه مىتوان توجيه كرد ؟
ايشان فرمود : وقتى جناب ابراهيم عليه السّلام به درگاه الهى عرضه داشت :
پروردگارا ، به من نشان بده چگونه مردگان را زنده مىكنى ؟
ظاهر اين عبارات و الفاظ به توهّم مىاندازد كه ابراهيم عليه السّلام نسبت به احياء مردگان يقين نداشت از اين رو حقّ عزّ و جلّ با سؤال مزبور كه در واقع استفهام انكارى است عدم ايمان ابراهيم را انكار و نفى و يقين را در او تقرير مىفرمايد و بدين ترتيب اتّهام عدم ايمان و فقدان يقين در آن حضرت ساقط شده و جنابش از شك و ترديد منزّه و مبرّا مىگردد .
حديث ( 9 )
علىّ بن احمد رحمة الله عليه مىگويد : محمّد بن هارون صوفى از ابى بكر عبد الله بن موسى از محمّد بن حسين خشّاب از محمّد بن محصن ، از يونس بن ظبيان ، از حضرت ابى عبد الله عليه السّلام نقل كرده كه آن جناب فرمود : حضرت امير المؤمنين عليه السّلام فرمودند : هنگامى كه خداى عزّ و جلّ اراده قبض روح ابراهيم عليه السّلام را نمود ملك الموت به او نازل شد و عرضه داشت : سلام بر تو اى ابراهيم .
ابراهيم فرمود : و بر تو سلام اى ملك الموت ، آيا خوش خبرى يا خبر مرگ آورده اى ؟
گفت : اى ابراهيم براى قبض روح تو آمدهام پس دعوت مرا اجابت كن .
ابراهيم عليه السّلام فرمود : آيا ديده اى دوست ، دوستش را بميراند ؟
امام عليه السّلام فرمودند : ملك الموت برگشت تا در مقابل حقّ جلّ جلاله ايستاد و عرضه داشت : بار خدايا شنيدى خليلت ابراهيم چه گفت ؟
حقّ عزّ و جلّ فرمود : اى ملك الموت نزد او برو بگو : آيا دوست از ملاقات دوست كراهت دارد ، حبيب ملاقات محبوب را دوست مىدارد .
علل الشرايع ( فارسي ) — صفحة 145
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص١٤٥