بقا ، اما شرف آبا فرومايهتر ازين دو شرف است ، به درستى كه اگر چه زياده مىگرداند قدر صاحبش را اما در باطن مفسد حال اوست ، و بيشتر از صلاح ظاهر او . و اين شرف به عرف و عادت است . اما شرف دويم به اجتهاد و اكتساب فضايل است ، و شرف اول به طبيعت است ، از براى آنكه عادت را در شرافت نفس دخل « 10 » نيست ، و به كسب دست نمىآيد ، و ظاهر نمىشود مگر نفس آن چيزى را كه واجب مىگردد به اكتساب .
پس گفتم : گوارا باد ترا اى ملك كه خداى تعالى اقسام شرافت را در تو جمع كرده ، و تو ممتازى به اين فضايل ، و متفردى در كمالات ، و مشار اليهى در دانش و بينش .
111 ، 10 - ابو جعفر گفت : بس كن اى ابى سليمان ، به درستى كه ترا عتاب نمىكنم به اينكه غلط كردى در توصيف من ، و ليكن مواخذه مىكنم ترا « 11 » به اينكه نفس مرا در غلط انداختى كه وصف آن كردى ، و همين بسنده است انسان را كه بازى خورد از « 12 » نفس خود ، و فريفته شود به فضل خود ، و فراموش كند رشد و طريق و هدايت خود را . محتاج نيست به اينكه بوده باشد صاحب او خيانتكنندهء او « 13 » به نيكويى ستايش و فريبدهندهء او به سخنان روپوش ! 111 ، 11 - ابو سليمان گفت درين وقت مرا از سخنان او هيبتى در دل افتاد . پس ابو تمام نيشابورى گفت : اى ملك ، به درستى كه ما از هر چه تو نهى كنى به جهت امتثال تو و اطاعت حكم تو خود را از آن باز مىداريم ، طلب عزت و منزلت پيش تو مىنمائيم ، اما طومار بزرگى ترا و تعظيم ترا و شناخت آن چيزى كه خداى تعالى ترا و اولياى ترا و رعيت ترا به سبب تو داده است بر نهجى است كه بيان متصدى تصريح و شرح آن نمىتواند شد ، و دلها نيز محيط آن نمىتواند گشت ، و وهمها
هامش
( 10 ) - د : دخلى .
( 11 ) - د : « ترا » ندارد .
( 12 ) - اساس : بازى خود را از .
( 13 ) - د : « او » ندارد .