گفتند : صديق و يار هماند ، پس گفت باكى نيست كه يكى غنى و ديگرى فقير است .
27 ، 36 - ديوجانس مردمان را سرزنش مىكرد از رهگذر پرهيزكارى در ادب و تعليم ، پس « 26 » روزى به مكان بلندى بر آمد و گفت : اى مردمان بشتابيد . همه جمع آمدند . گفت : من شما را نطلبيدم بلكه مردمان را طلب داشتم .
27 ، 37 - گفت : من براحتتر و غنىتر از ملك « 27 » فرسم ، به جهت آنكه اندكى مرا بسيارست « 28 » ، و بسيارى او را كافى نيست ، و من محتاج نيستم به احدى و او محتاج است به همه عالم .
27 ، 38 - حكايت مىكنند كه مافيدرس او را ديد بر كنار جوى آبى كه تره مىچيد و مىشست و مىخورد ، گفت او را كه : اين است طعام تو ؟
گفت : اگر ممكن مىبود ترا كه طعام خود را ازين مىساختى ، نمىرفتى به در خانهء ديونوسيوس متغلب .
27 ، 39 - يارى را ازو محبوس گردانيدند « 29 » ، در آمد پيش اسكندر و گفت : اى ملك ، اگر فلانى گناهى كرده است او را به من ببخش ، و اگر بىگناه است تو سرره او را بگذار « 30 » .
27 ، 40 - پرسيدند ازو كه : چرا انگشترى را در دست راست كردهاى ؟
گفت : تا بشناسانم « 31 » عضو راست را از چپ به خردان و كسانى را كه مثل خردانند « 32 » .
27 ، 41 - پرسيدند ازو كه غنا چيست ؟ گفت : بازداشتن خود از شهوت .
27 ، 42 - پرسيدند از عشق ، گفت : مرض نفس فارغ است كه [ 63 - الف ]
هامش
( 26 ) - د : « پس » ندارد .
( 27 ) - اساس : غنىتر ملك .
( 28 ) - د : مرا بس است .
( 29 ) - اساس : محبوس ساخت .
( 30 ) - متن عربى : تخلى سبيله .
( 31 ) - اساس : تا بشناسم .
( 32 ) - اساس : خور دانند .