اين اشعار را سرودهام :
اين منم خواستار عمر خلود
در حجر پا نهادهام به وجود
امرء القيس ثانى شعرم
عمر كس همچو من دراز نبود
عبد الملك گفت : من بچه بودم كه اين اشعارت را مىشنيدم ، وى گفت و باز سرودهام :
دو صد سال عمرت اگر طى شود
جوانى و لذّات يكسو شود
عبد الملك گفت : اين شعر را نيز در بچگى شنيدهام ، اى ربيع ! بخت بلندى داشتهاى ، تفصيل زندگانى تو چيست ؟ گفت : من در دوران فترت ميان عيسى و محمّد دويست سال زندگانى كردهام و يك صد و بيست سال از عمرم در زمان جاهليّت گذشته است و شصت سال هم در مسلمانى زيستهام .
گفت : مرا از قريشيانى كه همناماند خبر ده كه چگونه بودند ؟ گفت : از هر كدام كه خواهى بپرس ، گفت : از عبد الله بن عبّاس ، گفت : فهم و علم و عطا و حلم و استادى بزرگ .
گفت : از عبد الله بن عمر ، گفت : حلم و علم و بخشش و دورى از خشم و ستم