ديدار كرديم و با جمعى از اصحاب حديث در آن سال يعنى سال سيصد و نه كه در موسم حجّ حاضر بودند بر وى وارد شديم مردى را ديدم كه موى سر و صورتش سياه و مانند مشكى پوسيده بود و در اطرافش فرزندان و نوههايش و مشايخ همشهريش گرد آمده بودند و مىگفتند ما از بلاد اقصاى مغربيم و در نزديكى شهر باهرهء عليا زندگى مىكنيم و آن مشايخ گواهى دادند كه از پدران خود شنيدهايم كه آنها از پدران و اجدادشان حكايت كردهاند كه اين مرد همان شيخ ابو الدّنيا معمّر معروف است و نام او علىّ بن عثمان بن خطَّاب بن مرّة بن مزيد است ، مىگفتند كه او همدانى است ولى اصل او از صنعاى يمن ( 2 ) است ، به او گفتيم :
آيا تو علىّ بن أبى طالب عليه السّلام را ديدهاى ؟ با دستش پاسخ داد ، آنگاه چشمانش را در حالى كه ابروانش بر روى آنها افتاده بود گشود ، چشمانى كه گويا دو چراغ روشن بود و گفت : او را با همين دو چشم ديدهام و من خدمتگزار او بودم و در جنگ صفّين او را همراهى كردم و اين اثر جراحت مركب علىّ عليه السّلام است و اثر آن را كه بر ابروى راستش بود به ما نشان داد و آن جماعتى كه از مشايخ و ذرارى وى
هامش
( 2 ) - في بعض النسخ « صعيد اليمن » .