آقا و سپيد و تيز گوش است
لاغر بدن و تنك ردا نيست
پيكىست روان شده ز ايران
ترسى به دلش ز مدّعا نيست
يك خواب عجيب ديده كس را
تعبير از آن به نزد ما نيست
پيكىست ز راه خسته گشته
از رنج مگر در اين سرا نيست
آن قدر غبار ره بر او هست
گر كوه بخوانمش خطا نيست
چون سطيح شعرش را شنيد چشمانش را گشود و گفت : عبد المسيح سوار بر شتر شتابان به نزد سطيح آمده است در حالى كه او مشرف به گور است ، پادشاه ساسانى تو را به خاطر لرزش ايوان و خموشى آتشكده و نيران و خواب موبدان فرستاده است ، او ديده است كه سواران چالاكى بر شتران سركشى از دجله گذشته و در شهرهايشان پراكنده شدند . بعد از آن گفت : اى عبد المسيح ! چون تلاوت زياد شود و شخص صاحب عصا مبعوث گردد ، و وادى سماوه