نه باغ است و گلستان اين ، كه خاشاك است و خار است آن * نه در راغ آمده بلبل ، به ويرانه غراب آمد
ز زهد طفلى از دنيا ، عجب مأمون نمود و گفت : * همى دل خون از اين شمشير شد كاندر قراب آمد « 1 »
« مخارق » نام ، مأمون را بدى رقّاص نامآور * بگفت : آرم به ميل او را ، كه فنّم بس عجاب آمد
بگفتش : اين گر آيذ از تو ، دارى نعمت و خلعت * كز اين غم ، جان ز من گويى برون از اين اهاب آمد « 2 »
نشستى در ره شهزاده ، مضراب و دفش بر كف * به زير چانهاش ريشى چو اذناب كلاب آمد
دراز آن ريش بد تا ناف ، يا تا عانه ، يا تا پا * و گفتى بستهء جاروب يا ليف و طناب آمد
ز بانگش جمع گشتندى و بر مضراب زد چنگش * كه قصر سلطنت ، لرزان از آن چنگ و ضراب آمد
جوادش گفت : اى بزريش ، دم دركش ، بترس از حق * فتاد آن تار و دستش خشك در دم ، زان عتاب آمد
« مخارق » گفت : زان بيمى كه بر جانم فتاد از وى * هنوزم خائف اى مأمون و دل در التهاب آمد
دگر از دست خود سودى نبرد آن مرد ، تا مردى * شدى بيكار و خوار ، آرى ، چنين سوء المآب آمد « 3 »
هامش
( 1 ) - قراب - غلاف
( 2 ) - اهاب - پوست بدن
( 3 ) - علامه محمد صالح حائرى مازندرانى : ديوان الادب ، ص 284 - 285 .