« از آن خرسند نمىشوم .
« چرا فلك به نامرادى من همى گردد « و هر چه اشكم بيشتر شود « آشفتگيم را فزونتر كند « گويى شمعى هستم كه « مىگريد و فرو مىريزد . » و هم از شعر اوست :
« جان به چيز ممنوع ، حريص است « و ريشهء حادثات گونه گون است .
« جان را به چيز دور افتاده كشش هست « و جان ، چيز نزديك را تباه مىكند ، « همه كس در پى تدبيرى است « كه اميد دارد كه با آن « زيان را براند و سود را بكشاند . » و هم او راست :
« هر چه بليه بر من هست « از منست « اى كاش مرا از من مىگرفتند « مىخواستى كه راز مرا بيازمايى « در صورتى كه از مقصود من « خبر داشتى .
« مرا از غير تو بهره اى نيست « به هر گونه كه خواهى مرا بيازماى
صلة تاريخ الطبري ( دنباله تاريخ طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 6880
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٦٨٨٠