شما شهرتان را با حرمتهاتان تسليم مىكنيد ، اينك دشمن شما وارد شهر شد . » اما به او نپرداختند و از او گوش نگرفتند و او برفت و كوچه مربد خالى شد و در آنجا ميان منهزمان و زنگيان فاصله اى بود كه ديده در آن مىدويد [ 1 ] .
محمد بن سمعان گويد : وقتى چنين ديدم وارد خانهام شدم و در را بستم و از بالا نگريستم ، سواران بدوى را ديدم با پيادگان زنگى كه پيشاپيش آنها يكى بود بر اسبى تيره رنگ و نيزه اى به دست كه پارچهء زردى بر آن بود ، وقتى مرا به شهر خائن بردند دربارهء آن مرد پرسش كردم ، على بن ابان دعوى كرد كه آن مرد وى بوده و پرچم زرد پرچم اوست .
گويد : قوم وارد شدند و در كوچه مربد از ديد برون شدند و به در عثمان رسيدند . و اين از پس زوال بود ، پس از آن بازگشتند . غوغاييان و جاهلان مردم بصره پنداشتند كه آن قوم براى نماز جمعه رفتهاند و از آن رو بازبگشتهاند كه ترسيدهاند جمع سعديان و بلاليان از چهارگوش [ 2 ] سوى آنها آيند و بيم كردهاند كه آنجا كمين نهاده باشند ، بازگشتند و همه كسانى نيز كه در ناحيهء زهران و بنى حصن بودند بازگشتند ، از آن پس كه سوختند و غارت كردند و بر شهر چيره شدند و بدانستند كه كسى از آن بازشان نمىدارد .
گويد : روز شنبه و يك شنبه غايب بودند . صبحگاهان دوشنبه به بصره آمدند كه كسى را مدافع آن نيافتند ، مردم بر در ابراهيم بن يحيى مهلبى فراهم شدند و امان يافتند .
محمد بن سمعان گويد : حسن بن عثمان مهلبى ملقب به مندلقه كه از ياران يحيى ابن محمد بود به من گفت : « آن صبحگاه يحيى به من گفت :
( 486 سوى مقبرهء بنى يشكر شوم و سينه پوشهاى آهنين را كه آنجا بود بيارم ، آنجا شدم و بيست و چند سينه پوش را بر سر كسان ببردم تا به خانهء ابراهيم بن يحيى رسانيدم ، مردم گمان داشتند آن را مهيا
هامش
[ 1 ] تعبير متن : يسافر فيه البصر .
[ 2 ] كلمهء متن : المربعه .