است كه به وقت فرود آمدن قلبش شكافته ، ما وقع را نمىداند از آن رو كه قلبش شكافته . » خير يكى از ياران نزديك خويش را كه از سردستگان بود به نام محسن پسر منتاب بگفت كه پياده شد و وى را سربريد و سرش را برگرفت و در زنبيلى نهاد و همراه عمر بن خطاب برادر عبد الرحمن بن خطاب بنزد محمد بن عبد الله طاهرى فرستاد ، بيشتر از يك كس مدعى قتل وى شدند .
از عرس بن عراهم آوردهاند كه وى را افتاده ديدند انگشترش را بنزد يكى يافتند به نام عسقلانى با شمشيرش و دعوى داشت كه او را با نيزه ضربت زده و جامه و سلاحش را برگرفته . سعد ضبابى دعوى داشت كه او را كشته است .
از ابو الحسين دايى ابو السنا آوردهاند كه در تاريكى صبحدم با نيزه به پشت يكى زده بود كه وى را نمىشناخته بود . در پشت ابو الحسين نيز ضربت نيزه اى يافتند .
دانسته نيست كه كى او را كشته بود كه مدى آن بسيار بود .
وقتى سر ، به ماهه محمد بن عبد الله طاهرى رسيد ، تغيير يافته بود يكى را مىجستند كه گوشت آن را بكند و حدقه و گوشت گردن را درآرد اما يافت نشد .
قصابان گريزان شدند ميان سلاخان خونى كه در زندان بودند يكى را جستند كه اين كار را انجام دهد ، اما كسى بدان رغبت نياورد مگر يكى از عاملان زندان نو به نام سهل پسر صغدى كه برون آوردن مغز و دو چشم را عهده كرد و آن را به دست خويش بكند و از آن پس كه سر را غسل دادند با صبر و مشك و كافور پر كردند و در پنبه نهادند . گفتند كه در پيشانى وى ضربت شمشير سختى ديدهاند .
( 270 محمد بن عبد الله طاهرى فرداى روزى كه سر يحيى به نزد وى رسيده بود بگفت تا آن را به نزد مستعين برند و فتح را به دست خويش براى وى نوشت . در سامرا سر را بر باب العامه نهادند . مردم براى آن فراهم آمدند و بسيار شدند و خشم آوردند .
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 6132
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٦١٣٢