آمد و مىگفت كه امير مؤمنان منتصر شبى به خواب ديد كه بر پلكانى بالا رفت تا به پلهء بيست و پنجم آن رسيد و به دو گفته شد : « اين پادشاهى تو است . » خبر به ابن - منجم رسيد و محمد بن موسى و على بن يحيى منجم به نزد وى شدند و از اين رؤيا تهنيت گفتند .
منتصر گفت : « كار چنان نبود كه احمد بن خصيب براى شما ياد كرده ، بلكه وقتى به پلهء آخر رسيدم به من گفته شد : « بايست كه اين آخر عمر تو است . » گويد : و از اين ، سخت غمناك شد ، پس از آن روزهاى باقيماندهء يك سال را بماند و بيست و پنج ساله بود كه بمرد .
به قولى وقتى درگذشت بيست و پنج سال و شش ماه داشت .
به قولى ديگر ، عمر وى بيست و چهار سال بود و مدت خلافتش شش ماه ،
( 254 به قول بعضيها شش ماه و دو روز و به قولى ديگر شش ماه بود بى كم و بيش . و به قولى ديگر صد و هفتاد و نه روز بود .
درگذشت منتصر به سامرا بود در قصر نو ، چهل و چهار روز پس از آنكه در بارهء برادرانش چنان اعلام كرد .
گويند : وقتى مرگش در رسيد شعرى گفت به اين مضمون :
« دنيايى كه گرفتم خاطرم را شاد نكرد « ولى سوى پروردگار كريم مىشود . » احمد بن معتصم بر او نماز كرد ، در سامرا ، مولدش نيز آنجا بود . چشمان درشت و سياه داشت ، با بينى عقابى ، كوتاه قد بود و خوش نقش و چنان كه گويند :
پر مهابت بود .
چنان كه گويند وى نخستين خليفه از بنى عباس بود كه قبرش شناخته بود از آن رو كه مادرش خواسته بود قبرش آشكار باشد . كنيه اش ابو جعفر بود ، نام مادرش حبشيه بود ، وى يك كنيز رومى بود .
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 6114
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٦١١٤