گفتند : « اى امير مؤمنان ، ما رايى داريم و نظر امير مؤمنان برتر است . » گفت : « چيست ؟ به من بگوييد .
گفتند : « اى امير مؤمنان ! به عبد الله المعتز بالله بگوى نماز كند
( 223 كه در اين روز شريف وى را حرمت كرده باشى كه مردم خاندان وى و همهء مردم فراهم آمدهاند و خدا وى را به كمال رسانيده است . » گويد : و چنان بود كه يك روز پيش از آن براى معتز فرزندى آمده بود ، پس به معتز دستور داد كه بر نشست و نماز جماعت كرد . منتصر در منزل خويش كه در جعفريه بود بماند و اين از جمله چيزها بود كه وى را بيشتر بر ضد متوكل تحريك كرد .
وقتى معتز از سخنرانى خويش فراغت يافت عبيد الله بن يحيى و فتح بن خاقان برخاستند و دو دست و دو پاى وى را ببوسيدند . معتز نماز را به سر برد و بازگشت .
آنها نيز با وى بازگشتند ، مردم نيز با آنها در موكب خلافت بودند و انبوهى پيش روى او بود تا به نزد پدر خويش رفت ، و آن دو با وى بودند ، داود بن محمد طوسى نيز با وى درآمد .
داود گفت : « اى امير مؤمنان به من اجازه ده سخن كنم . » گفت : « بگوى » .
گفت : « اى امير مؤمنان به خدا امين و مأمون و معتصم را كه درود خداى بر آنها باد ، ديدهام ، الواثق بالله را نيز ديدهام ، اى امير مؤمنان ، به خدا هيچكس را بر منبر نيكقوامتر و خوش بديهه تر و بلندصداتر و شيرين بيانتر و سخندانتر از المعتز بالله نديدم كه خدايش به بقاى تو عزيز بدارد و ترا و ما را از زندگانى وى بهره ور كند .
متوكل به دو گفت : « خدايت خير بشنواند و ما را از تو بهره ور كند . » و چون روز شنبه آمد كه روز فطر بود ، متوكل سستىاى يافت و گفت : « به منتصر
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 6074
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٦٠٧٤