گفتم : « چنين كن : بگو : « اى امير مؤمنان در اين كار تدبيرى مىكنم » ، و روزى چند بگذران تا مهيا شود و پاره اى از آنچه را خواسته به نزد وى بفرست و باقى را عقب بينداز . » گفت : « بله ، چنين مىكنم ، و مطابق آنچه مشورت دادى رفتار مىكنم . » گويد : به خدا گويى او را به ندادن ترغيب كرده بودم ، هر وقت معتصم سخنى از آن گونه مىگفت همان گونه جواب مىداد كه او خوش نداشت .
گويد : و چون اين بسيار شد ، روزى به نزد معتصم رفت كه يك دسته نرگس [ 1 ] تازه پيش وى بود ، معتصم آن را برگرفت و بجنبانيد و آنگاه گفت : « اى ابو العباس خدايت زنده بدارد . » فضل دستهء نرگس را به دست راست خويش بگرفت
و معتصم با دست چپ انگشتر خويش را از انگشت وى برون كرد و آهسته به دو گفت : « انگشتر مرا بده . » و از دست او گرفت و در دست ابن عبد الملك نهاد .
در اين سال ، صالح بن عباس سالار حج شد .
آنگاه سال دويست و بيست و يكم در آمد .
سخن از خبر حادثاتى كه به سال دويست و بيست و يكم بود
از جمله نبردى بود كه ميان بابك و بغاى بزرگ بود در جانب هشتاد سركه بغا هزيمت شد و اردوگاهش به غارت رفت .
در همين سال افشين با بابك نبرد كرد و او را هزيمت كرد .
هامش
[ 1 ] كلمهء متن : نرجس ، معرب نرگس