گفتم : « به غالب . » گويد : ديگر سخنى با من نگفت ، مرا پشت سر خود سوار كرد و ببرد تا به نزد ابن عطيه رسانيد و گفت : « از اين پسر بپرس كه نامت چيست ؟ » و از من بپرسيد و آنچه را گفته بودم براى وى تكرار كردم .
گويد : از اين خرسند شد
و در مهايى به من داد .
عبد الملك بن ماجشون گويد : وقتى ابو حمزه و ابن عطيه مقابل شدند ابو حمزه گفت : « با آنها نبرد نكنيد تا خبردار شان كنيد . » گويد : پس به آنها بانگ زدند كه دربارهء قرآن و عمل بدان چه ميگوييد ؟
گويد : ابن عطيه بانگ زد كه آن را درون جوال مىنهيم .
گفت : « دربارهء مال يتيم چه مىگويى ؟ » گفت : « مال يتيم را مىخوريم و با مادرش كار بد مىكنيم . » با چيزهايى ديگر كه شنيدم از آنها پرسش كردند .
گويد : وقتى سخنشان را شنيدند با آنها نبرد كردند . تا شب شد و بانگ زدند : « واى تو اى ابن عطيه ، خدا شب را براى آرامش نهاده ، آرام گير كه ما نيز آرام گيريم . » گويد : اما ابن عطيه نپذيرفت و چندان نبرد كرد تا آنها را بكشت .
هارون گويد : وقتى ابو حمزه برون مىشد با مردم مدينه وداع كرد و گفت : « ما سوى مروان مىرويم اگر ظفر يابيم در احكام شما عدالت مىكنيم و شما را به سنت پيمبرتان محمد صلى الله عليه و سلم وادار ميكنيم و در آمد غنيمتتان را ميانتان تقسيم مىكنيم . و اگر چنان شود كه آنها آرزو دارند زود باشد كه آنها كه ستم كردهاند بدانند كه كجا بازگشت مىكنند [ 1 ] . » هارون به نقل از يكى از ياران خويش گويد : وقتى مردم از كشته شدن
هامش
[ 1 ] وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ 26 : 227 . سورهء شعرا آيهء 227 .