را بياوردند كه در بند بود و به او سلام خلافت گفت . در آن هنگام به مروان سلام امارت مىگفتند .
مروان گفت : « مگوى ؟ » سفيانى گفت : « آنها خلافت را از پى خويش براى تو نهادند . » و شعرى را كه حكم در زندان گفته بود بخواند .
گويد : آن دو جوان بالغ شده بودند و يكيشان فرزند آورده بود ، يعنى حكم و ديگرى دو سال پيش از آن به بلوغ رسيده بود . حكم شعرى گفته بود بدين مضمون :
« كيست كه از من خبر به نزد مروان برد « كه عمويم عمر از دير باز مشتاق اين بود « كه به من ستم كردهاند و قوم من « در كار كشتن وليد هماهنگ شدهاند « چگونه كلبيانشان خون و مال مرا ببرند « كه نه لاغر نصيب من شود و نه چاق « در صورتى كه مروان در سرزمين بنى نزار است « چون شير بيشه درنده و غران « آيا غمگين نشدى كه « جوانمرد قريش را كشتند « و ميان مسلمانان اختلاف آوردند .
« به قرشيان و قيسيان جزيره « همگيشان سلام گوى « ناقص قدرى ميان ما بزرگى يافت « و ميان اولاد نياكانمان جنگ انداخت
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 4454
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٤٤٥٤