آنها باز خواست نكنند . و تعهدنامه [ 1 ] بيت المال را از آنها مطالبه نكنند . و اسيران مسلمان را ، جز به حكم قاضى و شهادت عادلان از آنها نگيرند .
گويد : مسلمانان اين را بر نصر عيب گرفتند و با وى سخن كردند نصر گفت :
« به خدا اگر آنچه را كه من از صولت و غلبهء آنها بر مسلمان ديدهام ديده بوديد بر اين اعتراض نمىكرديد . » گويد : آنگاه در اين باره يكى را پيش هشام فرستاد و چون فرستاده آنجا رسيد ، هشام نخواست كار نصر را تأييد كند . فرستاده گفت : « اى امير مؤمنان ، جنگ و صلح مارا آزموده اى ، هر كدام را خواهى برگزين . » گويد : هشام خشم آورد ، ابرش كلبى گفت : « اى امير مؤمنان ، اين قوم را تحبيب كن و از آنها تحمل كن كه غلبه اى را كه بر مسلمانان داشتهاند دانسته اى » و هشام آنچه را نصر خواسته بود ، تأييد كرد .
در اين سال ، يوسف بن عمر ، حكم بن صلت را پيش هشام بن عبد الملك فرستاد و تقاضا كرد خراسان را به دو پيوسته كند . و نصر بن سيار را معزول كند .
سخن از اينكه چرا يوسف پيوسته شدن خراسان را خواست و چگونگى كار ؟
على ، به نقل از مشايخ خويش گويد : وقتى ولايتدارى نصر بن سيار به درازا كشيد و خراسان مطيع وى شد ، يوسف بن عمر از روى حسد وى به هشام بن عبد الملك نوشت كه خراسان آشفته است ، اگر راى امير مؤمنان باشد آن را ضميمهء عراق كند كه حكم بن صلت را آنجا فرستم كه باجنيد بوده و كارهاى معتبر آنها را عهده كرده و ولايت امير مؤمنان را به حكومت معمور داشته . حكم بن صلت را به نزد امير مؤمنان فرستادم كه مردى است اديب [ 2 ] و خردمند و نيكخواهى وى در مورد امير مؤمنان
هامش
[ 1 ] كلمهء متن : قباله
[ 2 ] كلمهء متن