كه زخميان را مىجستند .
گويد : آنگاه به روز جمعه ، غلام سغدى زيد بن على ، محل زيد را نشان داد ، حكم بن صلت ، عباس بن سعيد مزنى و پسر خويش را فرستاد كه برفتند و او را در آوردند .
گويد : عباس كه نميخواست پسر حكم بر او پيشدستى كند او را رها كرد و صبحگاه روز جمعه بشارت رسانى با سر زيد بن على همراه حجاج بن قاسم به نزد يوسف بن عمر فرستاد .
گويد : ابو الجويريه وابستهء جهنيه در اين باب شعرى گفت به اين مضمون :
« به كسانى كه حرمتها را دريدند « و در صحراى سالم شمع برداشتند « بگوى كه اى يوسف بن حكم « جنگ بزرگان را چگونه ديديد ؟ » گويد : وقتى بشارت رسان به نزد يوسف بن عمر رفت ، بگفت تا زيد را
با نصر بن خزيمه و معاوية بن اسحاق انصارى و زياد نهدى در بازار بياويختند .
گويد : يوسف ندا داده بود كه هر كس سرى بيارد پانصد درم از آن وى خواهد بود .
محمد بن عباد ، سر نصر بن خزيمه را بياورد و يوسف بن عمر بگفت تا يك هزار درم به او دادند .
احول وابستهء اشعريان سر معاوية بن اسحاق را بياورد كه يوسف به دو گفت :
« تو او را كشته اى ؟ » گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد ، من او را نكشتهام ، اما ديدمش و شناختمش » يوسف گفت : « هفتصد درم به او بدهيد » و چون بدانست كه قاتل وى نبوده
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 4287
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٤٢٨٧