نابود مىشود بجز اميد » .
عبد الملك گفت : « از طايفهء فهم سخن كن » گفت : « چنانند كه شاعر گويد :
« شب و روز بر فهميان گذشت « و چون استخوان پوسيده شدند « و از پس عزت و ثروت و نعمت كه داشتند « ديارشان خالى ماند و بيابان شد « روزگار چنين است كه كسان را مىبرد « و از ديارشان اثرى مىماند . »
عبد الملك گفت : كداميك از فهميان است كه گويد :
« مردم را چنان ديدهام « كه از وقتى خلقت شدهاند « مردان توانگر را دوست دارند « اگر چه توانگر بىخير باشد « و به بخشش اندك ، بخيل « ندانم اين چيست و براى چيست ؟
« و از بخيل چه اميد مىدارند ؟
« اگر براى دنياست كه دنيايى آنجا نيست « و براى حوادث ايام اميدى نيست » گفت : « من گفتهام » 421 گويند : عبد الملك گفته بود : « هيچ كسى به كار خلافت از من نيرومندتر نيست . ابن زبير نماز طولانى مىكند و روزه بسيار مىدارد ولى به سبب بخل در خور زمامدارى نيست . »
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 3801
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٨٠١