اسد گفت : « ترا به دمشق در دكانى ديدهام ؟ » گفت : « آرى » گفت : « اين چيست كه دربارهء تو مىشنوم ؟ » گفت : « خبر نادرست به تو دادهاند ، من به تجارت آمدهام و مالم را ميان كسان پراكندهام وقتى مالم به دستم برسد مىروم . » اسد به دو گفت : « از ولايت من برو . » گويد : زياد برفت و به كار خويش پرداخت ، حسن باز به اسد خبر داد و كار وى را بزرگ شمرد و اسد كس فرستاد و او را بخواند و چون در او نظر كرد و گفت :
« مگر نگفته بودم در خراسان نمانى ؟ » گفت : « اى امير ، ترا از جانب من زحمتى نباشد » گويد : اسد را خشمگين كرد كه دستور كشتنشان را داد .
ابو موسى به دو گفت : « هر چه مىكنى بكن » [ 1 ] و خشم اسد بيفزود و به دو گفت : « مرا به جاى فرعون نهادى ؟ » گفت : « من ترا ننهادم ، خداى نهاد » گويد : پس آنها را بكشتند ، ده كس بودند از مردم كوفه كه كسى از آنها جان به در نبرد بجز دو پسر كه سنشان را اندك يافت و بگفت تا بقيه را در كشانشاه كشتند .
جمعى ديگر گفتهاند : اسد بگفت تا زياد را به دو نيم كنند ، او را ميان دو كس دراز كردند و ضربتى زدند كه شمشير كارگر نشد و مردم بازار تكبير گفتند .
اسد گفت : « هر چه خبر است ؟ » گفتند : « شمشير در او كارگر نشد » گويند : پس شمشيرى به ابو يعقوب داد كه با شلوارى برون شد ، كسان
هامش
[ 1 ] فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ 20 : 72 ( طه آيهء 72 ) آيه در قرآن ضمن حكايت از خطاب جادو گران به فرعون آمده ( م )