« عنانم را رها كردند « و از من كناره گرفتند « مرا ابو مطرف مىگويند . » طلحة بن اياس گويد : روزى كه وكيع ، قتيبه را كشت شعرى خواند به اين مضمون :
« من پسر خندفم « و قبايل خندف مرا « به كارهاى نكو نسبت مىدهند » آنگاه ريش خويش را گرفت و شعرى خواند به اين مضمون :
« پيرى كه وقتى ناخوشايندى به او تحميل كنند « حادثه ها پديد ميارد » آنگاه گفت : « به خدا بسيار مىكشم ، و باز بسيار مىكشم سپس بسيار مياويزم و باز بسيار مياويزم من خونخوارهام ، اين مرزبان شما ، روسپى زاده ، قيمتها را گران كرده ، به خدا فردا در بازار يك قفيز به چهار مىشود ، يا او را مياويزم بر پيمبرتان صلوات گوييد » آنگاه فرود آمد .
مسلمة بن محارب گويد : وكيع سر قتيبه و انگشتر او را خواست ، گفتند :
« مردم ازد آن را گرفتند . » وكيع برون شد و شعرى مىخواند به اين مضمون :
« كدام روز از مرگ بگريزم « روزى كه مقدر نشده « يا روزى كه مقدر شده » [ 1 ] و مىگفت : « به خدايى كه جز او خدايى نيست نمىروم تا سر را بيارند يا سرم
هامش
[ 1 ]فى اى يومى من الموت افر
أ يوم ما قدر ام يوم قدر