گويد : به آنها بگفتم ، كسانى با من بماندند و كسانى كشتى را پيش عامل بردند و به دو خبر دادند .
گويد : پس سوى من باز آمدند و مرا برداشتند ، وقتى پيش آنها رسيدم غذا مىخوردند من گرسنه بودم و خويشتن را بينداختم . از من دربارهء كارم پرسيد اما من مىخوردم و جواب نمىدادم .
عامل نهر گفت : « اين يك بدوى است كه از گرسنگى به جان آمده است . » گويد : پس از آن برفتم و به مرو رسيدم و مادرم را برداشتم و به آهنگ اردو بازگشتم ، در اين اثنا خبر مرگ وليد رسيد و من سوى مرو بازگشتم .
ابو مخنف گويد : قتيبه ، كثير بن فلان را به كاشغر فرستاد كه آنجا اسيرانى گرفت و به گردنشان مهر نهاد كه اين را خدا غنيمت قتيبه كرد . آنگاه پيش قتيبه بازگشت و خبر مرگ وليد رسيد .
حكم بن عثمان به نقل از پيرى از مردم خراسان گويد : قتيبه پيش رفت تا نزديك چين رسيد .
گويد : پس شاه چين به دو نوشت كه يكى از سران قوم همراه خويش را پيش ما فرست كه ما را دربارهء شما مطلع كند و از دين شما پرسش كنيم .
گويد : قتيبه دوازده كس را برگزيد و به گفتهء بعضىها ده كس از بزرگان قبايل را برگزيد كه منظر نكو و تن و توش و زبان آورى و فهم و دليرى داشتند ، نخست دربارهء آنها پرسش كرد و شايستگىشان را معلوم داشت ، سپس با آنها سخن كرد و در كارشان را بيازمود كه خردمند و نكو منظرشان ديد و بگفت تا از سلاح و كالاى خوب از حرير و زينت و پارچهء سپيد و نرم و نازك و پاپوش و عطر ، لوازم نيكو دهند و آنها را اسبان درشت پيكر داد كه همراهشان يدك برند و اسبانى كه بر آن نشينند .
گويد : هبيرة بن مشمرج كلابى زبان آورى گشاده زبان بود ، قتيبه به دو گفت :
« اى هبيره چه خواهى كرد ؟ »
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 3888
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٨٨٨