خون تو شريك باشم ، در خواب ديدم كه به من گفته شد واى تو از خون سعيد بن جبير ، بيزارى كن . » هر كجا مىخواهى برو كه هرگز از پى تو نخواهم آمد .
سعيد گفت : « اميد سلامت دارم ، اميد دارم » و نپذيرفت .
تا آن ديگرى بيامد ، روز بعد وقتى منزل گرفتند باز چنان خواب ديد كه به دو گفته شد : از خون سعيد بيزارى كن كه گفت : « اى سعيد هر كجا مىخواهى برو من نمىخواهم در خون تو شريك باشم . » گويد : عاقبت سعيد را بياوردند و به خانه اى رسانيدند كه در آن اقامت داشته بود كه همين خانه است .
يزيد بن ابى زياد وابستهء بنى هاشم گويد : به خانهء سعيد پيش وى رفتم ، او را در بند آورده بودند ، قاريان مردم كوفه پيش وى آمده بودند .
راوى گويد : گفتم : « و براى شما حديث گفت ؟ » گفت : « آرى به خدا مىخنديد و براى ما حديث مىگفت ، دخترك وى در در دامنش بود كه بنگريست و بند آهنين را ديد و بگريست و شنيدمش كه مىگفت :
« هى دختركم : بد دل مباش » و اين براى وى سخت بود .
گويد : به دنبال وى رفتم تا به پل رسيديم ، مراقبان گفتند : تا ضامن ندهد او را عبور نمىدهيم كه مىترسيم خودش را غرق كند » گفتيم : « سعيد بن جبير خودش را غرق كند ؟ » اما او را عبور ندادند تا ضامن وى شديم » .
فضل بن سويد گويد : حجاج مرا به كارى فرستاد ، سعيد بن جبير را آوردند ، بازگشتم ، با خويش گفتم : « بنگرم چه مىكند » و بالاى سر حجاج ايستادم .
حجاج به دو گفت : « اى سعيد ، مگر ترا شريك امانت خويش نكردم ؟ مگر ترا به كار نگماشتم ؟ مگر چنان نكردم ؟ » چندان كه پنداشتم وى را رها خواهد كرد .
گفت : « چرا »
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 3875
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٨٧٥