« هنگام نيمروز چون شتر كشتيم .
« ما بخشيديم « و شما بخشش ما را از ياد برديد « و نعمت خداى و الا را كفران كرديد « و در مقابل آنها خشبيان را كشتيد « كه براى قوم شما عوض بدى بود . » گويد : احنف خشمگين شد و گفت : « اى غلام آن صفحه را بيار . » گويد : پس صفحه اى بياورد كه در آن چنين بود :
« از مختار بن ابى عبيد به احنف بن قيس . واى ما در ربيعه از دست مضر . . . تا آخر نامه . .
احنف گفت : « اين از ماست يا از شما ؟ » منيع بن علاء سعدى گويد : مسكين بن عامر از جمله كسانى بود كه با مختار جنگيده بودند و چون كسان هزيمت شدند ، سوى آذربيجان رفت و به محمد بن عمير - ابن عطارد پيوست و شعرى گفت كه مضمون آن چنين است :
« محبوبه شگفتى كرد كه ديد « پوششى از پيرى به سر دارم « اگر مرا مىبينى كه جوانيم برفته « و از مولدم روزگاران گذشته « دو سال و پنجاه سال دارم « و پيش از هر روزگارى روزگارهاست .
« اى كاش از اين پيش مرده بوديم « يا چنان كرده بوديم كه آزادگان كنند .
« اى دريغا از ستارهء قريش
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 3363
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٣٦٣